هجرت به درون
(نوشتهای از محمّد موسیزادگان)
باز تابستون، باز بیكاری، خواب ساعت 10، باز گرما، خونه نشینی.
بازنمره، دلشوره، اصرار، انكار، باز نمودار.
باز فوتبال، جام جهانی، ناكامی، باز علی دایی!
باز اینترنت، باز تراوشات ذهنی، باز وبلاگ.
باز دوستانی كه هنوز وبلاگ رو دنبال میكنن، باز شرمندگی...
□
لازم میدونم به خاطر غیبت طولانیای كه داشتم عذر خواهی كنم. امّا خُب چارهای نبود چون من چند ماهی بود كه دانشگاه نمیرفتم! واسه همین هم از خیلی چیزا بیخبرم و چیزی واسه گفتن نداشتم. نه اینكه كلا" دانشگاه نرم ها! منظورم اینه كه دیگه دانشگاه شریف نمیرفتم. میرفتم «دانشگاه خودمون»...
احتمالا" تعجب كردین ولی خیلی هم جای تعجب نداره چون به جز من چند نفر دیگه هم بودن كه میرفتیم دانشگاه خودمون. جای خیلیهاتون خالی بود. ای كاش شما هم با ما میاومدین. البته خیلی با شریف تفاوت نداشت و از جهاتی خیلی شبیه شریف بود ولی خُب یه چیزایی بود كه باعث میشد بینشون تمییز بدم:
امتحانا بد نبود. در حدی بود كه خود استادا میتونستن سؤالا رو حل كنن. وقت نمره دادن هم یادشون بود كه خودشون هم یه زمانی دانشجو بودن و خلاصه روان پریشیهای دوران طفولیت رو سر تصحیح اوراق فراموش میكردن. TA ها سر كلاس سوتی نمیدادن تا مجبور نشن بیخوابی شب گذشته رو بهونه كنن كه چرا بعد از عمری كه موهاشون رو در راه علم سفید كردن، هنوز فرق بین قضیه دیورژانس و استوكس رو نمیدونن. اگه هم یه روز با دكمه و ... باز میاومدن سر كلاس و بچهها میخندیدن، موقع دادن نمره تلافی نمیكردن...
گروههای همكف ابنسینا ش [خیلی جالبه،اونجا هم ابنسینا داشت!!! گفتم كه شبیه شریف بود!] كار سیاسی نمیكردن، اگه هم میكردن شرافتشون رو فدای منفعتشون نمیكردن و اگه هم شرافتشون رو میفروختن هر چیزی رو وسیله رسیدن به غرضشون نمیكردن، اگه هم میكردن لااقل چیزی میگفتن و حرفی میزدن كه باعث خنده نشه. اگه هم جایی سوتی میدادن و باعث خنده میشدن، اون قدر مرد بودن كه غرورشون رو زیر پا میذاشتن و اشتباهشون رو قبول میكردن.
خلاصه اینكه دانشگاه خودمون خیلی بهتر بود.
حالا تصور كن از این دانشگاه دل بكنی و برگردی شریف؛ ببینی كه همه راه ها بسته است. راه های باز هم به تُركستان ختم میشه. اینه که مجبور میشی هجرت كنی□
