...
(نوشته ای از یک میکانیکی)
اولها كه اومده بودم دانشگاه با خودم فكر مي كردم ... نه انگار اصلا فكر نمي كردم . بيشتر از اون خوش مي گذشت كه بخوام فكر هم بكنم ! ولي خب يه كم كه گذشت با خودم فكر كردم وظيفه من توي اين دانشگاه چيه ؟ من چرا اينجام ؟ به خودم مي گفتم مگه همين بزرگ ترين آرزوت نبود ؟ ميديدم آره . جاي گله گزاري نيست . به قول مازيار امروز تو مي تونه بزرگترين آرزوي ديروز تو و بزرگترين آرزوي فرداي تو باشه . خب ميگفتم من همين رو مي خواستم . آره همين .
ولي درس خوندن انگيزه مي خواست ( هر چند بين خودمون بمونه كه هيچكدوممون درس نمي خونيم ! ) آره ديگه وقتي مي خواستم درس بخونم ؛ مينشستم فكر مي كردم كه خب ... براي چي بخونم ؟ من كه نمي خواستم برم اونور. پس معدل نبايد برام مهم مي بود . پس درس مي خوندم فقط براي اينكه درسا رو پاس كنم ؟ اين كه كاري نداره . هيچ كاري هم كه آدم نكنه بالاخره شب امتحان و اينها و درسها يه طوري پاس ميشن ( اين فكر كردن از درس خوندن بيشتر حال ميداد !!!) ولي چند وقت پيش يه چيزي به ذهنم رسيد . ديدم من مال خودم نيستم . يعني حق ندارم فقط به خودم فكر كنم . چرا ؟ الان ميگم .
يه نگاه به خودم كردم . من كي بودم ؟ دانشجوي مكانيك شريف . جداي اين، دانشجوي يه دانشگاه سراسري . يعني چي ؟ يعني دانشجوي بورسيه دولت . حالا من ديگه مال خودم نيستم . مال همه مردمم . همه كسايي كه خرج تحصيل من رو مي دن . همه كسايي كه منتظرن تا من براشون كاري بكنم .
همه ما مجاني تحصيل مي كنيم . توي بهترين دانشگاه كشور . براي كي ؟ براي كسايي كه به ما چشم اميد دوختن .
هي مكانيكي ! سرتو بگير بالا ! تو مال همه مردمي ! □
