به نام خدا
(نوشته ای از یک رهگذر)
وقتی که تنهای تنها می شوی، وقتی که دوستانت، آنها که نیازمند یاریشان هستی، درست در حساسترین نقطه رهایت می کنند .
وقتی در دست همانها که پشتوانه و پشت گرمی محسوبشان میکردی، خنجری می بینی.
وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوری و تکیه گاهش می شمری، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است
وقتی که امواج امتحان، خاشاک دوستی های سطحی را می روبد و لجن متعفن خود خواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد.
وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد، یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد .
اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است، بند بند تنت از هم می گسلد .
او به عیسی (ع) می فرماید:
«اگر آنها که به من پشت کردند، میزان اشتیاق مرا نسبت به خویش بدانند، قالب تهی می کنند .»
حتما دانسته ای که او کیست.
پس چرا در انتها به او برسی؟! از او آغاز کن □
