تبليغاتX
ورودی های 84 مکانيک شريف

ورودی های 84 مکانيک شريف

سرانجام

 

اين 36 امين باريه كه دارم اين وبلاگ رو آپديت ميكنم... قبل از اينكه شروع به نوشتن كنم رفتم تمام 35 پست قبلي رو مرور كردم. و خاطراتي كه پشت تك تك اين ها بود...:

اولين پست ها... شور و شوق وصف ناپذير اول سال واسه وبلاگ. واسه جلب مخاطب... از دانشگاه خسته خونه اومدن و يك سره رفتن پاي كامپوتر نشستن. يك ساعت تايپ فارسي. چشمهاي قرمز و خون افتاده...

بازتاب تب و تاب اولين امتحان دانشگاهي...و اين رندان سه دسته بودي: حازم و عاقل و عاجز.

آپديت هاي بعد از امتحان. تايپ عربي!!! و بعد الاربعين الايام، حدودا" من اول المهر، الامتحان الرياضي انعقد في دانشگاه الصنعتي الشريف...

دست نوشته هاي بچه ها. اسكيزوفرني!... و یه راست رفت روی تختم نشست و با خنده گفت : درود بر شما!!

دوره اي كه بازار مطالب ادبي داغ بود. GOD's hand took mine.

تعطيلات بين دو ترم. يك روز در ميون آپديت. آهاي ع و ض ي ... آره با تو ام!

بچه هايي كه مطلب مي دادن ولي دوست نداشتن اسمشون نوشته بشه. سیفون را می كشم و الف صفر را تا دیداری دوباره فراموش می كنم!

بچه هايي كه با ID نامشخص ميل ميزدن تا حتي من هم ندونم كي هستن. دريغ از اينكه نميدونن اسمشون تو قسمت Author فايلي كه فرستادن هست...! پس چرا در انتها به او برسی؟! از او آغاز کن.

و دوره ي ركود.

و شروع دوباره ي تابستون...

 

اصولا وبلاگ واسه همين كاراست. اينكه يه چرتي بنويسي و بقيه بيان بخونن. اگه خوششون اومد يه نظري هم بدن. شايد ايراد كار ما اين بود كه مي خواستيم از اين وبلاگ خيلي بيشتر از اين ها كار بكشيم. شايد نبايد اين قدر به هم اعتماد مي كرديم. شايد همون اولين روزي كه كامنتي با اسم مستئار گذاشته شد بايد فكر اينجا شو مي كرديم. دوره اي كه كار به جايي رسيد كه وبلاگ شد يه برد آزاد تا هر كي ، هر چي مي خواد به كسي بگه بياد اينجا. تا هر كي با هر كي تصويه حساب شخصي داره بياد اينجا. كار به جايي رسيد كه مجبور شديم كامنت ها رو تاييد كنيم. و شايد اين يه توهين بود به كساني كه با صداقت كامنت مي ذاشتن. توهيني كه كساني باعثش شدن كه مستحق توهين بودن...

و نهايتا" جلسه بررسي وبلاگ. جلسه اي كه انتظار مي رفت جدي گرفته بشه . ولي حتي از طرف منتقد اصلي هم جدي گرفته نشد. و آدم رو به اين نتيجه رسوند كه اين ماجرا حالا حالا ها ادامه خواد داشت. با اين همه ناكيد كه اين آپديت رو جدي بگيريد . باز اسم هاي مجازي. طوري كه احساس كني تمام اين پست رو داشتي ياسين ميخوندي...

واسه پايان دادن به اين قضيه ميشد 2 تا كار كرد. اول اينكه اين وبلاگ رو delete كني و بره پي كارش. و من راه دوم رو انتخاب كردم كه اين وبلاگ همين طور، ساكن اينجا بمونه تا هر وقت كه يادمون رفت بيايم ببينيم كه چه ها گذشته اينجا شايد يه درسي بگيريم. تا تو ماجراهاي بزرگ تري كه آينده قراره واسمون رقم بزنه از اين اشتباهات نكنيم و حواسمون بيشتر جمع باشه.

از همه دوستاني هم كه با اين كامنت ها خوش بودن و به خيال خودشون داشتن خوش ميگذروندن و تفريح مي كردن، معذرت مي خوام كه عيش شون رو بهم زدم.

از همه دوستاني هم كه به اين وبلاگ سر ميزدن و مطلب مي دادن كمال تشكر رو دارم.  كمي و كاستي هايي رو كه ديدن به لطف خودشون بر من ببخشن.

از اونهايي هم كه اين وبلاگ باعث نازاحتي شون شده معذرت مي خوام.

خلاصه اينكه اگه بدي از ما ديدين حلال كنين و اگه خيري داشته واستون دعا.

به اميد روزهاي بهتر

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

جلسه

سلام و امیدوارم که تا اینجای تعطیلات به همه خوش گذشته باشه.

غرض از مزاحمت اینکه نمی دونم در جریانید یا نه ولی چند وقت پیش که وبلاگ داشت دوران رکود رو سپری می کرد یه جنبشی به وجود اومده بود واسه ی سر و سامون دادن به اوضاع. که این دلسوزی نسبت به وبلاگ(که واقعا" حیفه اگه درش تخته شه) جای بسی تقدیر داره. و همین جا لازم میدونم از سپهر به خاطر پی گیری هاش تشکر کنم.

باز اگه در جریان باشید می دونین که یک هفته قبل از شروع امتحانا یه جلسه ای قرار بود باشه و توش بحث بشه که باید چی کار کنیم و کجاش خوبه و کجاش بده و از این جور حرفها. ولی چون خیلی زمانش بد بود و با کلاسهای بچه ها و حتی امتحان آز-فیزیک تداخل داشت و همچنین به خاطر اطلاع رسانی ضعیف(به خاطر اینکه روزای امتحان کسی پای نت نمیره) تعداد شرکت کنندگان حول و حوش تعداد انگشتان یک دست بود و این تجمع اعتراض آمیز بعد از 15 دقیقه و بدون قرائت بیانیه به پایان رسید و دانشجویان بدون زد و خورد متفرق شدند!!! [مثل اینکه باز خط رو خط شد!]

و از اونجا که این قضیه اونقدر مهمه که به هیچ رقم نمیشه پیچوندش(!) بعد از امتحانا باز سعی شد که برگزار بشه ولی خُب، از اونجا که واسه یه همچین جلسه ای نمیشه بچه ها رو کشوند دانشگاه و با در نظر گرفتن گرمای هوا و غیبت بچه های خوابگاه، کاملا منتفی به نظر می رسه.

خوب حالا که نمیشه این جلسه رو حضوری برپا کرد میشه کار دیگه کرد. وقتی امروز از معاملات نفتی گرفته تا انتخاب واحد و پیش بینی جام جهانی و خرید چیپس و پفک ، حتی هرگونه نامردی ای که فکرش رو بکنی و نکنی(!) رو از طریق اینترنت انجام میدن، ما هم میتونیم در راستای تحقق جنبش نرم افزاری، جلسه رو همین جا بر پا کنیم. واسه همین از تمامی منتقدین دعوت میشه که نظراتشون رو تو قسمت نظرات همین پست بنویسن. فقط یه کم زحمت تایپش میشه که دیگه مجبوریم تحمل کنیم.

فقط واسه ی اینکه بحث پیش بره و واسه ی اینکه بشه به نظرات ارسال شده استناد کرد از اسم و فامیل کامل استفاده کنین. و اینکه، با هماهنگی به عمل اومده با مسعولین بلاگفا، با وجود آپدیت های بعدی این پست همچنان فعال خواهد بود و پذیرای نظرات شما خواننده ی گرامی خواهد بود...□

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

هجرت به درون

(نوشته­ای از محمّد موسی­زادگان)

 

باز تابستون، باز بیكاری، خواب ساعت 10، باز گرما، خونه نشینی.

بازنمره، دلشوره، اصرار، انكار، باز نمودار.

باز فوتبال، جام جهانی، ناكامی، باز علی دایی!

باز اینترنت، باز تراوشات ذهنی، باز وبلاگ.

باز دوستانی كه هنوز وبلاگ رو دنبال می­كنن، باز شرمندگی...

لازم می­دونم به خاطر غیبت طولانی­ای كه داشتم عذر خواهی كنم. امّا خُب چاره­ای نبود چون من چند ماهی بود كه دانشگاه نمی­رفتم! واسه همین هم از خیلی چیزا بی­خبرم و چیزی واسه گفتن نداشتم. نه اینكه كلا" دانشگاه نرم ها! منظورم اینه كه دیگه دانشگاه شریف نمی­رفتم. می­رفتم «دانشگاه خودمون»...

احتمالا" تعجب كردین ولی خیلی هم جای تعجب نداره چون به جز من چند نفر دیگه هم بودن كه می­رفتیم دانشگاه خودمون. جای خیلی­هاتون خالی بود. ای كاش شما هم با ما می­اومدین. البته خیلی با شریف تفاوت نداشت و از جهاتی خیلی شبیه شریف بود ولی خُب یه چیزایی بود كه باعث می­شد بین­شون تمییز بدم:

امتحانا بد نبود. در حدی بود كه خود استادا می­تونستن سؤالا رو حل كنن. وقت نمره دادن هم یادشون بود كه خودشون هم یه زمانی دانشجو بودن و خلاصه روان پریشی­های دوران طفولیت رو سر تصحیح اوراق فراموش می­كردن. TA ها سر كلاس سوتی نمی­دادن تا مجبور نشن بی­خوابی شب گذشته رو بهونه كنن كه چرا بعد از عمری كه موهاشون رو در راه علم سفید كردن، هنوز فرق بین قضیه دیورژانس و استوكس رو نمی­دونن. اگه هم یه روز با دكمه و ... باز می­اومدن سر كلاس و بچه­ها می­خندیدن، موقع دادن نمره تلافی نمی­كردن...

گروه­های همكف ابن­سینا ش [خیلی جالبه،اون­جا هم ابن­سینا داشت!!! گفتم كه شبیه شریف بود!] كار سیاسی نمی­كردن، اگه هم می­كردن شرافتشون رو فدای منفعتشون نمی­كردن و اگه هم شرافتشون رو می­فروختن هر چیزی رو وسیله رسیدن به غرض­شون نمی­كردن، اگه هم می­كردن لااقل چیزی می­گفتن و حرفی می­زدن كه باعث خنده نشه. اگه هم جایی سوتی می­دادن و باعث خنده می­شدن، اون قدر مرد بودن كه غرورشون رو زیر پا می­ذاشتن و اشتباهشون رو قبول می­كردن.

خلاصه اینكه دانشگاه خودمون خیلی بهتر بود.

حالا تصور كن از این دانشگاه دل بكنی و برگردی شریف؛ ببینی كه همه راه ها بسته است. راه های باز هم به تُركستان ختم میشه. اینه که مجبور میشی هجرت كنی□

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک