تبليغاتX
ورودی های 84 مکانيک شريف

ورودی های 84 مکانيک شريف

 

لحظه ای با من باش...

(نوشته ای از یك میكانیك)

 

از اول كلاس فكرش ذهنم را به خود مشغول كرده بود، می كوشیدم كه روی كلمات استاد تمركز كنم ولی تنها نام او بود كه فضای ذهنم را آكنده كرده بود. لحظات به كندی می گذشت و شوق دیدارش لحظه به لحظه در دلم فزونی می گرفت. فاصله زیادی بین ما نبود. دیگر هیچ نمی شنیدم. تنها به او می اندیشیدم. تمام وجودم را یادش در بر گرفته بود...

عاقبت كلاس به پایان رسید. دوان خود را به در رساندم و به سویش شتافتم؛ دلم می خواست به سویش پرواز كنم ولی افسوس. احساس می كردم رنگ به رخسار ندارم و قلبم تند می زد. در راه به چند نفر تنه زدم ولی مجالی برای عذر خواهی نبود. یاد او ، عطر او و تصویر او ذهنم را پر كرده بود. با خود می اندیشیدم كه كه تا به حال بار ها تماشایش كرده ام و بار ها در آغوشش آرمیده ام ولی هنوز هم وقتی نیازم را به او احساس می كنم مشتاق تر از پیش به سویش می شتابم.

دلم چون سیر و سركه می جوشد مبادا كه به موقع نرسم . مبادا كه از من نومید شده باشد و هنگامیكه می رسم او را ببینم كه آغوشش را برای دیگری باز كرده باشد. بعد از تمام این مدت هنوز هم به او اعتماد ندارم؛ بار ها كه در آغوشم می كشد عطر كس دیگری را بر تنش احساس كردم ولی به روی خود نیاوردم ، چه بسا كه او را از دست دهم...

نا خودآگاه بر سرعت خود می افزایم . ذره ذره وجودم همچون نسیمی آرام به سویش می شتابد. عطر آشنایش را از دور احساس می كنم. اشتباه نمی كنم عطر اوست. ای كاش همه همچون او بودند . ای كاش همچون او با محبت تو را در تنگ آغوش می كشیدند و تا موقعی كه آرامش نمی یافتی رهایت نمی كردند؛ ای كاش خداوند هزاران از او می آفرید. هر بار كه ملاقاتش می كنم بر آفریننده اش هزاران سلام و درود می فرستم و او را تحسین می كنم كه : مرحبا تو را كه چه آفریدی! به یاد آن دوست شهعرم می افتم كه می گفت: هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن (حیف مصرع دومش یادم رفته!)

نزدش می رسم . در یك لحظه ، صدا ، عطر و تصویرش وجودم را فرا می گیرد. اطرافیان برایم اهمیتی ندارند بدون مقدمه خود را به آغوشش می افكنم و لحظه ای آرام می گیرم . گویی تمام غم دنیا در یك لحظه از روحم زدوده می شود. اگر از من بپرسید می گویم كه تمامی شعرا شاهكار های ادبی خویش را در چنین لحظاتی سروده اند. ناگاه صدایی از غیب می شنوم كه مرا به خود می خواند. سریع به حالت عادی بر می گردم و خود را جمع و جور می كنم...

سیفون را می كشم و الف صفر را تا دیداری دوباره فراموش می كنم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

بدون شرح

(نوشته اي از يك ميكانيك)

 

                                      

یک قانون فیزیک نقض شده،

چون این قطار که همین طور می آید و می آید و می آید،

صدایش بلندتر و بلندتر و بلندتر نمی شود...

صدای یکنواخت سوتش را می شنوم، در گوشم می پیچد و در سرم چرخ می زند... انگار که از ازل در حال نزدیک شدن است، اما نزدیک شدنی که رسیدن در کارش نیست...

نزدیک می شود، نزدیک تر، باز هم نزدیک تر...

اما هیچ وقت نمی رسد... میل می کند... میل می کند به نقطه ی رسیدن... نقطه ی من....

من آن جا ایستاده ام... باران می آید... باد چترم را برده و لباسهای خیس خیسم به تنم چسبیده اند... صدای یکنواخت سوت قطار در گوشم می پیچد...

چرا همه ی قطارهای من میل می کنند...؟

اعداد گنگ را دوست ندارم...

دلم ریاضیات مطلق می خواهد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 1:29 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

  فرق حسين با حوسين

 

                                    عصر عاشورا-فرشچيان

راستش خیلی با خودم كلنجار رفتم تا ننویسم. ولی احساس كردم كه باید نوشت تا همه بدونن و فكر كنن و تصمیم بگیرن...

انچه می خونید فرق هاییه كه بنده پس از مدتها تأمل بین واژه های حسین و حوسین پیدا كردم. اونها رو می شمارم تا ما حوسین رو به جای حسین مظلوم نگیریم. چرا كه اون وقت: این ره كه ما می رویم به تركستان است...

اول اینكه حسین یكی بیشتر نیست ولی حوسین متعدده یعنی هر مداح برای خودش یك جور حوسین داره تا اونجا كه میگن حوسین این مداح از حوسین اون مداح بهتره!

حسین انسان سازی می كنه ولی حوسین به یارانش ذكر من كلب حوسینم (!) را القا می كنه و دیگر هیچ.

درد حسین حفظ دین و شرافت انسانیه اما تمام مصائب حوسین خلاصه میشه تو عطش و سیراب كردن بستگان.

حسین رو باید از شریعتی ها شناخت ولی حوسین رو میشه از لابه لای آواز هر خواننده ای پیدا كرد.

حسین همیشگیه و برای هر لحظه ی زندگیه اما حوسین فقط ده روز از سال خودنمایی می كنه و بهانه ایه برای دور هم آیی دوستان قدیمی...

حسین بنده خدا بود ولی یاران حوسین نعره ی  الله:حوسین! ... قبله:حوسین! ... كعبه:حوسین! و ... سر میدن.

یاران حسین ناخودآگاه اندوهگین ان ولی رفقای حوسین خودآگاه خودزنی و مجلس گرمی می كنن و اعلی درجات قرب رو كثرت كبودی های سر و سینه میدونن و بس.

برای سوزاندن حسینیان موسیقی و آهنگ لازم نیست اما حوسینیان تا سبك نوحه معلوم نشه كه پاپه یا چیز دیگه، حال خوشی پیدا نمی كنن.

حسین برای شنیده شدن حرفاش نیاز به چیزی نداره ولی حوسین برای جلب توجه به بوق،طبل،علم و ... دست می یازد.

تلاش حسین كسب معرفته ولی همت حوسین فقط تنظیم صفها و بالا و پریدن هاست.

و آخر اینكه اونی كه تو كربلا بود حسین بود نه حوسین...

 

سؤال: تو شلوغی های این چند روز كسی تونست حسین رو ببينه؟...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

    توهّم!

                                      

تازه واردي؟... مثل اينكه لاستيكات صافه...

روحم درد ميكنه، چشمام فلج شده، صدام كر شده و گوشم بلند بلند ميخنده... كجا ميري... تو كدوم اتوباني؟ بپا ... چشت به خروجي هاي درست باشه...اون چيه دستت؟ روزنامه هاي شب؟ شب نامه هاي روز؟

شعر بخونم؟...نه در رفتن حركت بود نه در ماندن سكون و شاخه ها را از ريشه جدايي نبود ... بد بود؟ عوضش كنم؟... دوباره دل هواي با تو بودن كرده... هو! ... با تو ام .. حواست كجاست؟

هم ميخواي فرمان بدي و هم بشنوي؟ ... اگه يه روز هم ab و هم a b بدون a=b ... اين همون روز موعوده...

آهاي ع و ض ي ... آره با تو ام ... تو ديگه كي هستي؟...يه مخدر روح ؟ ... يا يه روح مخدر؟... از بچه هاي پروازي؟ ...اين سوال رو پاك كن...

ý من

ý تو

ý ما

þ همه موارد...

به سلامتي سه كس... غريب، تنها، بي كس...

يه ليوان آب بده...تعطيلات خود را چگونه گذراندي؟... nothing else matter

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1384ساعت 3:16 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

   چرا ؟

(درد دلهای یك دانشجوی...)

 

چرا با من این كار رو كرد؟

دقیقا" لحظه ای كه بهش نیاز داشتم، نا امیدم كرد... حتی اجازه نداد كه 5 دقیقه باهاش حرف بزنم و از كاری كه كردم دفاع كنم... باز هم فقط حرف خودش رو می زد...

این وسط دلم به حال خودم میسوزه ... چه ساعتهایی كه اصلا" حوصله حرفاش رو نداشتم، ولی 2 ساعت تمام می نشستم پای حرفاش، اون می گفت و من فقط گوش می دادم و اگه نگاهم می كرد وانمود می كردم كه دارم با علاقه و دقت به حرفاش گوش می دم و با سر حرفاش رو تأیید میكردم...

شاید من خیلی پر توقع هستم . شاید نباید هیج انتظاری ازش می داشتم. شاید یه ترم زمان كمی بود كه من ازش توقعی داشته باشم.... نمی دونم... شاید هم حق با اون باشه . شاید واقعا حقم بود كه این طوری بشه... شاید لازم بود كه یه تلنگری بهم بخوره ... ولی چرا این تلنگر رو اون باید بهم می زد؟...

شاید اشتباه از خود من بود... باید بیشتر حواسم رو جمع می كردم… باید از روز اول فكر اینجاش رو هم می كردم...باید قبل از اینكه تصمیمی می گرفتم بیشتر چشمام رو باز می كردم . باید نگاه می كردم و می دیدم كسی كه باهش روبرو هستم كیه...

عیب نداره ... گذشته ها گذشته... ولی به خودم قول میدم دفعه بعد حواسم رو بیشتر جمع كنم كه دیگه این طوری نشه... گرچه اصلا" شاید دفعه ی بعدی در كار نباشه...

ولی هنوز هم هر كار می كنم هیچ جوابی برای این سؤال پیدا نمی كنم... این كه چرا این كار رو با من كرد؟ ... دكتر اكبری رو می گم... ریاضی بهم داده 29!!!(J) ... چرا این كار رو با من كرد؟...

 

 

 

 

پی نوشت: كسی خبر داره كه متقی ریاضی 2 ارائه داده یا نه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 بهمن1384ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

       گریه کن گریه قشنگه

(آخرين شاهكار رامين نقشينه)

 

با وجود اینکه آدم شادی به نظر می رسم بعضی وقتا خیلی غمگین میشم خیلی..

قبلا این جوری نبودم. نمی دونم.. یه حس عجیب بهم میگه باید گریه کنم ولی نمیتونم. آخه من بزرگ شدم. بچه که بودم مادرم گفته بود مردا گریه  نمیکنن. منم فکر کرده بودم سیستم بدنی مردها این اجازه رو بهشون نمیده همون طور که نمیتونن بچه دار بشن. ولی الان می فهمم مرد و زن در این مورد هم با هم مشترکن.

وقتی میام خونه و میبینم مادرم حوصله نداره.. وقتی بعضی وقتا میبینم بی دلیل چشاش خیس شده.. وقتی به صورت بابام نگاه می کنم و میبینم چه قدر شکسته شده.. وقتی احساس می کنم دیگه نمی تونه با من بازی کنه.. کشتی بگیره ... اون وقته که به خودم میگم زمونه فقط پاکی و سادگی تو رو نگرفته.. نشاط و جوونی اطرافیانتو هم دزدیده. وقتی مامان بزرگت با احساس شرمندگی  ازت می خواد طرز کار اون دستگاه الکترونیکی جدید روکه تازه خریده بهش یاد بدی دلت یهو می ریزه.. اون به سختی میخواد با تکنولوژی کنار بیاد. اون دیگه پیر شده...

لذت هم دیگه برات مفهوم جدیدی داره چرا دیگه لواشکای ترش آلبالو بهت نمی چسبه؟ چرا دیگه وقتی تو خیابون از کنار یه مغازه اسباب بازی فروشی رد میشی کنارش میخ نمیشی؟ چرا دیگه برنامه کودک کارتون خانواده دکتر ارنست نشون نمی ده تا به صفحه تلویزیون زل بزنی؟ ... اصلا اگه نشون بده بازم از دیدنش لذت می بری؟

با سوادا بهش میگن دوران گذار ..! گذار از کجا؟؟  گذار به کجا؟؟...

چشاتو باز کن .. اون جلو چی میبینی؟ یه میدونه جنگ؟ جنگ با زندگی؟ ... یا یه راه بلند اما پیچ در پیچ؟  شایدم یه قصر شیشه ای رو آب... آره؟

از پنجره اتاق بیرونو نگاه میکنم. نیمکت پارک روبه رو درست مقابل چشممه. یه مرد و زن سی سی وپنج ساله نشستن و دختر سه ساله شون با برفا بازی میکنه. شاید زیبا ترین چیز تو زندگی همین لبخند حاصل از شادی این کودکه وقتی پدر و مادرش کنارشن.

خوب با کلمات بازی میکنم؟ نه...! برای اولین باره که حس میکنم نمیخوام فقط یه چیزی نوشته باشم. تازه دارم می فهمم توی یه  میدون بزرگم. تو این میدون بعضی وقتا باید بخندی..بعضی وقتا گریه کنی و بعضی وقتا بنویسی:

"با وجود اینکه آدم شادی به نظر می رسم بعضی وقتا خیلی..."

 

ر.نقشینه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 بهمن1384ساعت 8:46 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

      آنچه گذشت....

 

28/6 : میری واسه ثبت نام. بعد از 4 ساعت بالاخره نوبتت میشه، یه دور تو تالارها میزنی و یه كارت میدن دستت؛ هی رفیق سرت رو بگیر بالا، تو الان یه دانشجویی!

31/6 : برای اولین بار به عنوان یه دانشجو میری دانشگاه. همه برات كف می زنن. چارپنج نفر میان برات حرف می زنن كه این آخرین باریه كه می بینیشون.

2/7 : اولین روز مدرسه... (ببخشین دانشگاه!)

5/7 :هفت صبح كلاس داری. ولی به زود بیدار شدنش می ارزه . قراره با بهترین استاد عمرت آشنا بشی: متقی پور!!!

9/7 : دیگه تقریبا همه سوراخ سنبه های دانشگاه رو یاد گرفتی...آفرین!

12/7 : برای اولین بار میری دفتر. اون قدر ها هم كه می گفتن جای بدی نیست.

20/7 : جناب آقای/سركار خانم ... از جناب عالی دعوت به عمل می آید در مراسم معارفه شركت فرمایید: من فلانی هستم ... خوشحال هستم...!

24/7 : قراره نشریه راه بندازیم. ما میتونیم...چون میخواهیم.

27/7 : به این نتیجه میرسی كه میشه بعضی از كلاسها رو نرفت.

8/8 : بهتره نشریه و باقی رؤیاهات رو نگه داری واسه بعد از قصه شب... به خودت بیا! ... میان ترم رسید!

11/8 : 3تا جزوه بهمن داری با 2تا جزوه مقیمی، كاغذ پاره های خودت هم هست ... سه چار روز دیگه هم امتحانه.

15/8 : اونقدر ها هم كه فكر می كردی سخت نبود. خودمونیم ها، شریف هم هیچ پ... نبود. حالا ریاضی رو چی كار كنیم؟

18/8 : آخرین باریه كه میری كلاس مشتاق.

19/8 : ریاضی هم گذشت... دیگه حرفشو نزن... اسمشو نبر!!!

20/8 : صبح با بچه ها میری اردو(؟) خوش میگذره... احساس خوبی داری.

5/9 : نیم ترم نقشه... جدا" تو چرا استرس نداری؟؟؟

8/9 : متقی برگه ها رو صحیح می كنه. داری به این ضرب المثل فكر میكنی: شنیدن كی بُود مانند دیدن؟

19/9 : دانشگاه تعطیله... امتحان پرید... آخ جون... پس چرا ناراحتی؟

26/9 : یه روز از روزهای خدا...

29/9 : جشن یلدا ... (بدون شرح!)

4/10 : آخرین جلسه تربیت...بدو بدو... یالا بدو...

10/10 : روزها چقدر تند میگذره!

12/10 : تا به خودت میای امتحانا دورت رو گرفتن.

13/10 : امتحان

18/10 : امتحان

19/10 : امتحان

22/10 : امتحان... آخه چرا ؟ ... این چه زندگی ایه؟

27/10 : آخریشه... نقشه ... حسن ختام! ... به همین راحتی یه ترم تموم شد.

2/11 : می خوای وبلاگ رو آپدیت كنی ولی مطلب نداری. مجبوری یه سری چرت و پرت تحویل بچه های مردم بدی....

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک