تبليغاتX
ورودی های 84 مکانيک شريف

ورودی های 84 مکانيک شريف

  

      دوستی کی آخر آمد؟

(نوشته اي از مجيد حسامي)

 

 

تا حالا شده احساس کنی به یکی خیلی وابسته شدی؟ یه روز اگر نبینیش انگار یک چیزی کم داری. اگر همه ی دنیا بهت پشت کنند اون باهاته اون تحت هیچ شرایطی تو رو تنها نمیذاره.  تو دنیا فقط به اون اعتماد داری .همه ی حرفهات رو با اون میزنی حرفهایی که شاید در آغوش پر مهر مادرت هم نتونی به زبون بیاری. حاضری واسش جونت رو هم بدی . روزی صد مرتبه خدا رو شکر میکنی که اون رو سر رات قرار داده آخه هر کسی همچین دوستی نداره رفیقی که هم یار گرمابه باشه هم یار گلستان!

   یک جهان بر هم زدم وز جمله بگزیدم تو را

                                                    من چه میکردم به عالم گر نمیدیدم تو را

  آره . یک رفیق فابریک ، کسی که حتی شاید اونرو از خودت هم به قلبت نزدیکتر بدونی... ولی وای از روزی که اون هم در حقت نامردی کنه...

    سعدی از سرزنش غیر نترسد هیهات!         غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را

هر بی وفایی که در حقت میشه مثل اینه که یک خنجر به قلبت نیش  میزنه. اغلب این زخمها ترمیم میشن ولی زخمی که نزدیکترین کست بهت بزنه ، نه. تموم وجودتو آتیش میزنه. همه چیزتو ازت میگیره : خوشیاتو ، دوستی تو ، مرامتو و از همه مهمتر اعتمادتو. باعث میشه که به همه با عینک بدبینی نگاه کنی و هر چی سعی کنی نمیتونی دیگه نیمه ی پر لیوان رو ببینی . دیگه شعار زندیگیت رو : " مردم خوب در این جهان سایه ی همه چیز رو روشن و پاک میبینند و هر کسی خوب باشد ، در گوشه ای از آسمان بلند جای میگیرد" هم از یاد میبری. آره دیگه به چشمای خودت هم اعتماد نداری ولی آخه چرا؟

        هر کس به طریقی دل ما میشکند      بیگانه جدا دوست جدا میشکند

        بیگانه اگر میشکند حرفی نیست        از دوست بپرسید چرا میشکند؟

من به این نتیجه رسیدم که دوستی چیز خوبیه ولی این توقع که یک کسی تموم زندگیش رو به پای تو بذاره ، باهات یکی بشه ، با تو بخنده با تو گریه کنه ، حرفهاتو ، درداتو ، احساستو ، عشقت رو ، نفرتت رو درک کنه واقعا احمقانه است. خوب بالاخره حب ذات بر هر چیزی رجحان داره حتی دوستی ، محبت ، صفا و انسانیت!.عاقلانه نیست که من خودم رو به سختی بندازم تا یکی دیگه خوشحال بشه ، اینطور نیست ؟!.

پس نباید به کسی اونقدرا دل ببندی ، تا  وقتی دلت رو شکست دق نکنی و بتونی به زندگیت ادامه بدی .  فکر میکنم باید عادت کنیم و هر روز صبح که از خواب پا میشیم خودمون رو برای از پشت خنجر خوردن آماده کنیم!.

جانی شکسته دارم از دوستی گریزان

در باورم نگنجد بیداد از عزیزان

وایا ، ستیزه جویان با دشمنان ستیزند

آیا برادرانیم با یکدگر ستیزان؟

 

پی نوشت :

این چیزهایی که گفتم دلیل بر این نیست که از این شرایط و این زندگی بی روحی که با این طرز فکر بر آدم غالب میشه راضی هستم بلکه  همیشه کورسوی امیدی برای پیدا کردن آدمهای با مرام در دل من روشن است و تلاش خودم رو میکنم تا اگه هستند پیداشون کنم. پس موضع خودم رو صریحا اعلام میکنم :           " دوستدار دوستی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1384ساعت 3:49 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

 

     بعدش چی؟ ....

 

یه تاجر آمریكایی نزدیك یك روستای مكزیكی ایستاده بود كه یك قایق كوچك ماهیگیری از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهی بود. از مكزیكی پرسید: چقدر طول كشید كه این چند تا ماهی رو گرفتی؟ مكزیكی پاسخ داد: مدت زیادی طول نكشید.

آمریكایی: پس چرا بیشتر صبر نكردی تا ماهی بیشتری گیرت بیاد؟

مكزیكی: چون همین تعداد هم برای سیر كردن خانواده ام كافیه.

آمریكایی: اما بقیه وقتت رو چی كار می كنی؟

مكزیكی: تا دیر وقت می خوابم ، یه كم ماهیگیری می كنم ، با بچه هام بازی می كنم ، بعد میرم تو دهكده می چرخم. یه گیلاس مشروب می خورم و با دوستانم شروع می كنیم به گیتار زدن و مشروب خوردن و خوشگذرونی. خلاصه این هم زندگی ماست.

آمریكایی: ببین من تو هاروارد درس خوندم و می تونم كمكت كنم. تو باید بیشتر ماهیگیری كنی . اون وقت می تونی با پولش یه قایق بزرگتر بخری . بعد با درآمد اون چند تا قایق دیگه هم اضافه می كنی. اون وقت كلی قایق برای ماهی گیری داری !

مكزیكی: خوب بعدش چی؟

آمریكایی: به جای اینكه ماهی ها رو به واسطه بفروشی ، اونها رو مستقیما به مشتری ها می دی و برای خودت كار و بار درست میكنی ... بعدش كارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت می كنی ... این دهكده كوچك رو هم ترك می كنی و میری مكزیكوسیتی ... بعدا لس آنجلس و از اونجا هم نیویورك ... اونجاست كه دست به كارهای مهم تری میزنی.

مكزیكی: اما آقا ! این كار چقدر طول میكشه؟

آمریكایی: پونزده تا بیست سال!

مكزیكی: اما بعدش چی ؟

آمریكایی: بهترین قسمتش همینه: موقع مناسب كه گیرت اومد میری و سهام شركتت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این كار برات میلیون ها دلار عایدی داره.

مكزیكی: میلیون ها دلار !!! آه! خب بعدش چی؟

آمریكایی: اون وقت باز نشسته می شی! میری یه دهكده ساحلی كوچیك ، جایی كه میتونی تا دیر وقت بخوابی ، یه كم ماهیگیری كنی ، با بچه هات بازی كنی ، بری دهكده و یه گیلاس مشروب بنوشی و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و آواز بخونی و خوش بگذرونی ...

به نقل از چلچراغ

***

حالا به این سؤال پاسخ بدید:

این همه تلاش ... خُب بعدش چی؟...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1384ساعت 6:26 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

 

       شكوه اندوه

 

[یكشنبه 18 دی ماه 84 - ساعت 8:30 - دانشگاه شریف]

 

 

- خسته نباشید...

- كارت !

...

 

از نگهبانی رد میشی و پا میذاری به خیابون های دانشگاه . خیابون هایی كه یه روز ناكجاآباد آرزوهات بود و یادآور خاطرات قشنگ روزهای گذشته . خیابون های كه هنوز هم وقتی دو سه روز توش قدم نزنی، دلت واسش تنگ میشه. خیابونهایی كه تو یه روز آفتابی پذیرای قدم هایی بودن كه كوله باری از شوق و آرزو رو حمل می كردن. و تو ، سرت رو بالا نگه داشته بودی و سعی می كردی شونه هات رو صاف نگه داری و محكم قدم برداری ...

 

كسی تو خیابون نیست . مگر صدای كلاغ هایی كه گاه سكوت سرد فضا رو می شكونن . هیچ كس همراهت نیست به جز سوز سردی كه با سیلی های پیاپی گونه هات رو سرخ كرده. و دست هایی كه از بیم تركه های بی رحم باد در جیب ها فرو شده و بیرون نمیاد تا دستی رو بگیره. و سری كه دیگه بالا نیست تا افق ها رو ببینه؛ به پایین افتاده تا حواسش باشه كجا قراره پاشو بذاره. خورشیدی كه دیگه نمی تابه و آسمونی كه گرفته. مثل دل تو ...

و آهنگی كه هنوز از دیشب تو خاطرت مونده:

 

   "دلم گرفت از آسمون، هم از زمین هم از زمون

   تو زندگی چقدر غمه، دلم شكسته از همه

   ای روزگار لعنتی! تلخه بهت هر چی بگم

   من به زمین و آسمون دست رفاقت نمی دم"

 

توی راه یكی از بچه هارو می بینی . با لبخندی بی معنی به استقبالش میری: "سلام"

دیگه حتی حوصله خودت رو هم نداری . یاد قولهایی می افتی كه به خودت داده بودی. آرزوهایی بزرگ كه حالا در حد یه نمره دو رقمی تنزّل كردن. قرار بود دنیا رو عوض كنی ولی فعلا كارهای مهمتری داری:امتحان!

و خدا ... خدایی كه هنوز هم تو رو دوست داره ... و ... عاشقته...

و تو ... كه آهنگ دیشب هنوز تو خاطرته:

 

   " از این همه در به دری تو قلب من قیامته

   چه فایده داره زندگی؟ این انتهای طاقته

   از این همه در به دری دلم رسیده جون من

   به داد من نمیرسه خدای آسمون من ..."□

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1384ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

 

       سکه ای برای يک فقير گمنام

      نامه چارلی چاپلين به دخترش

 

 

 

اشاره:آنچه ميخوانيد, متن کامل نامه ای است که چارلی چاپلين, خطاب به دخترش, جرالدين, نگاشته است. بخشهايی از اين نامه تابه حال در کتابها و نشريات گوناگون چاپ شده و از جنبه های خاصی مورد بحث قرار گرفته است,اما خواندن متن کامل آن ,شايد خالی از لطف نباشد.درد دلهای يک پدر سالخورده برای دخترش اغلب شنيدنی است ,چه رسد به درد دلهای هنرمند مهمی که تاريخ سينما به او مديون است. 

 

 

 

دخترم جرالدين, از تو دورم , ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود.تو کجايی؟در پاريس ,روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی ,آهنگ قدمهايت را ميشنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه, نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.

 

جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش ,اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم.امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد.به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزدو هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام.جرالدين دخترم ,تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.

 

داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد, داستان من است.من طعم گرسنگی را چشيده ام.من درد نابسامانی را کشيده ام.و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"

 

جرالدين دخترم, دنيايی که تو در آن زندگی می کنی, دنيای هنرپيشگی و موسيقی است.نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی, آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن .حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند  بپرس .حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت ,مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد.اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.

 

دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه ,کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو:من هم از آنان هستم.تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر.هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی, همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پيش زيبا تر از تو ,چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند.اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.

 

دخترم جرالدين ,چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو:سومين فرانک از آن من نيست.اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد.جست و جو لازم نيست.اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول ,اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان  ريسمان نا استوار سقوط می کنند.

 

دخترم جرالدين ,پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس, آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد  آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی ,با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال  اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق"که معنی آن"يکدلی" است شايسته تر از من است.دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد. دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان من تن تو ,بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است.حرف بسيار برای تو دارم ,ولی به وقت ديگر می گذارم.و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش, پاک دل و يکدل ;زيرا گرسنه بودن, صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

پدر تو ,چارلی چاپلين□ 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 7:27 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

     آیدنتیته! (تاثیر نوشته مجید حسامی )

 

 

در را با کلیدی که پیرتر از خودش بود باز کرد. با تمام مقامی که داشت نمی توانست بر هیجان توام با اضطرابش غلبه کند. صدایی که با باز کردن در گوشش را نوازش داد صدای آشنای سالهای دور بود. وارد حیاط که شد دیگر خودش نبود.

خانه همان خانه بود . یک خانه قدیمی دو طبقه که ایوانی بزرگ داشت و حیاطی دلباز. همان خانه ای که تمام کودکی و قسمتی از نوجوانی خود را در آن گذرانده بود. تمام آن سال هایی که گذشتند و هرگز در هیچ جای دیگر دنیا آن ها راپیدا نکرد. تمام لذتی که نه روی کرسی استادی دانشگاه کالیفرنیا بود و نه در ویلای ده هزار متری کنار اقیانوس آرام. این خانه و آن روزها هویت غریبی بود که به دنبالش بود. هر ذره آن خانه آینه ای بود که گوشه ای از هنر و اصالت ایرانی را نشان می داد. چشمانش خیس شده بود . چشمانی که سال ها بود دلیلی برای تر شدن نمی دیدند.

موجودیت این خانه با پدر بزرگ و مادر بزرگش گره خورده بود. همان دو فرشته ای که هیچ گاه نگذاشتند جای خالی پدرو مادرش را حس کند. چه ظهر های تابستانی که روی آن ایوان می نشستند و مادر بزرگ برایش قصه می گفت و او با

تمام معصومیت کودکانه اش به آن ها گوش می داد. قصه هایی که در عین سادگی شاید پیچیده تر از تمام درس هایی بودند که به خاطر آنها از این خانه دل کند و رفت.  نگاهش به حوض کوچک وسط حیاط افتاد. حوضی که چندین ماهی در آن پرورش داده بود و با تمام ذوق بر روی همه شان اسم گذاشته بود.بعضی از آنها چون انسانها اجل امانشان نمی داد و شکار گربه می شدند و چه قدر در این حیاط روی معماهایی که پدر بزرگ طرح کرده بود فکرمیکرد.

  چند دقیقه ای بود که همان کودک 10 ساله ی شاد بود. حاضر بود تمام مقام و ثروتش را ببخشد ولی همان پسر بچه ای باشد که صبح زود برای خرید نان بیرون میرفت و وقتی بر میگشت در آغوش پرمهر پدر بزرگ جای می گیرد. به هر گوشه ای از خانه که می نگریست خاطره ای در گوشه ی ذهنش جان تازه میگرفت. خانه با تمام آرامشی که داشت روزهای پرهیاهوی زیادی را نیز دیده بود. یاد نذری ها و دیگ بزرگ وسط حیاط و رفت وآمد بی امان زنان همسایه افتاد.

آری! به راستی که این شناسنامه ایرانی بودنش بود.شناسنامه ای که چه راحت آن را به نوع غربی آن فروخت. چه قدر از خودش بدش آمد وقتی به یاد آورد که در موقعیت های بسیار از روی خجالت ملیتش را اعلام نکرد و همدم تنهایی هایش در غربت همین ملیت بود.

صدای مرد جوانی که راننده اش شده بود دوباره او را به دنیای امروز برگرداند :

- آقای پروفسور! همایش تا یک ساعت دیگه شروع میشه... لطفا عجله کنید.

 

ر.نقشینه-یک شب سرد - تهران

 

 

 

به این پرسشها پاسخ دهید :

 

1- تا چه حد نویسنده را در توصیف صحنه و حالات درونی شخصیت اصلی موفق می دانید؟

2- آیا ( با توجه به زندگی امروزی در ایران) ممکن است چنین اتفاقی برای عده ای از شما که قصد مهاجرت دارید رخ بدهد؟  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 دی1384ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک