تبليغاتX
ورودی های 84 مکانيک شريف

ورودی های 84 مکانيک شريف

 

         تجديد ميثاق

 

سلام دوستان

چند وقت پیش جلسه ای با هیئت تحریریه(!) وبلاگ داشتیم. ‌[حالا خیلی سعی نكنید بفهمید كه كه كیا توش عضون ... كاریت نباشه!] و به این نتیجه رسیدیم كه وبلاگمون دیگه اون حال و هوای اولیه رو نداره ... كم كم داره تبدیل میشه به شب شعر و این حرفا... قرار شد باز مثل قدیما بنویسیم. فكر كنم هنوز قریحه ام اون قدر خشك نشده و هنوز هم میتونم اون طوری بنویسم. قرار شد چیزایی بنویسیم كه حداقل یه ربطی به دانشگاه داشته باشه. واسه همین بچه هایی كه شعر و داستان و از اینها دارن میتونن از این به بعد حرفاشونو تو قسمت نظرات بزنن. ولی توجه داشته باشن كه ظرفیت هر نظر حداكثر 2000 كاراكتره. [احتمالا اون یارویی كه برنامشو می نوشته تو قسمت Const تعریف كرده Max char=2000  !!!]

 

خلاصه اینكه از این به بعد یه جوری می نویسیم كه یه وقت خوانندگان این تصنیف نگن «شرم باد این پیر را...!» یه قرار دیگه هم گذاشتیم ، اینكه از این به بعد این جا رو گروهی بچرخونیم. یعنی این كه من كم كم باید جل و پلاسم رو جمع كنم و برم. و احتمالا این آخرین روزهاییه كه دارید از وجود پر بركت من (!) فیض می برید.... همون طور كه میدونید فضای دانشگاه داره امنیتی میشه و با به قدرت رسیدن گروه های فشار دیگه به صلاح نیست كه من در انظار عمومی ظاهر بشم.(احتمالا تا چند وقت دیگه ممنوع القلم میشم) ولی مطمئن باشید كه هم رزمان من این راه رو ادامه میدن تا این جنبش بالاخره به نتیجه برسه! ولی چیزی كه منو خیلی آزار میده خاطرات زیباییه كه از اینجا دارم؛ در و دیوار اینجا برای من خاطره اند،خشت خشت این بنا از روزهای خوب گذشته با من حرف میزنن... اون حیاط قدیمی باصفا ... درخت چنار كنار حوض....

[خیلی چرت و پرت گفتم. نه؟ ...به نظر شما حال من خوبه؟]

 

 

از این حرفا كه بگذریم، نمیدونم توجه كردید یا نه ولی «همه» بچه ها یه طور دیگه شدن. همه یه جورایی افسرده ان . نمیدونم چرا. فكر كنم این افسردگی مسری باشه . دیگه جمعی بزرگتر از 4 نفر وجود نداره . بچه ها كجا رفتن؟ «یاران را چه شد...؟»

شاید به خاطر فشار درس و دانشگاه و این خزعبلات باشه. كه البته خیلی بعید میدونم. چون فكر كنم كم كم داریم به وضع عادت می كنیم و درسها داره رو غلتك می افته: سامان جون كه [چاكرش برم] داره فیزیك رو میتركونه و خداییش خوب داره درس میده. تازه جدیدا رفته تو كار مثال های عملی! قراره جلسه بعد هم بند بازی كنه! ... داش سعید هم كه دیگه حرف نداره . تازگی ها هم تصمیم گرفته فرمول محیط بیضی(!) رو كشف كنه ... نقشه و پاسكال هم كه دیگه هوتوتو...

پس هر چی هست ، درس نیست. نكنه سرد شدن هوا باعث دلسردی بچه ها شده؟ به نظر شما باید چی كار كنیم تا اوضاع مثل سابق روبه راه بشه؟

نمیدونم خبر دارید یا نه، ولی خیلی ها به جمع ما حسودیشون میشه. هیچ دانشكده ای جوّ بچه های ما رو نداره... پس بیاید نذاریم این جمع از هم بپاشه.... امیدوارم كه این وبلاگ(كه به همین نیت راه افتاده) بتونه بار دیگه بچه ها رو دور هم جمع كنه... به امید روزی كه همه با هم باشیم و هیچ كس از كسی دلخور نباشه....

خدا نگهدار□

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

    Interview With GOD

 

Please    forgive     me    

I  know   not   what   I   do

Please     forgive    me    

I  can’t   stop   loving   you

Don’t    deny       me      

This pain I’m going through

Please    forgive    me     

If  I  need   you  like   I  do

Please    believe    me     

Every  word  I  say  is  true

Please    forgive    me     

I can’t  stop loving you

 

***

 

 

 

I dreamed I had an

            INTERVIEW WITH GOD …

 

So you would like to Interview me? GOD asked.

 

If you have the time,

   I said.

 

GOD smiled.

  My time is eternity …

     … what question do you have in mind for me?

 

what surprises you most about humankind?

 

GOD answered …

That they get bored with childhood,

      They rush to grow up,

            And then long to be children again.

 

That they lose their health to make money …

        And then lose their money to restore their health.

 

That by thinking anxiously about the future they forget the present,

           Such that they live in neither the present nor the future.

 

That they live as if they will never die,

       And die as though they had never lived.

 

GOD’s hand took mine

       And we were silent for awhile ...

 

And then I asked,

   As a parent ,

         What are some of life’s lesson you want your children to learn?

 

To learn they cannot make anyone love them.

          All they can do is let themselves be loved.

 

To learn to forgive by practicing forgiveness.

 

To learn that is only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,

      And it can take many years to heal them.

 

To learn that a rich person is not one who has most,

      But one who need the least.

 

To learn that there are people who love them dearly,

      But simply do not yet know how to express or show their feelings.

 

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

 

To learn that it is not enough that they forgive one another,

      But they must also forgive themselves .

 

 

Thank you for your time,

   I said.

Is there anything else you’d like your children to know?

 

 

GOD smiled and said….

                                              Just know that I am here .

 

                                                            Always

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 آذر1384ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک