Schizophrenia از نوع مكانیكی !
(نوشته ای از: رامین نقشینه)
ساعت 12 و 17 دقیقه ی شب بود. پشت میز اتاقم نشسته بودم و تمرین های ریاضیو حل می کردم. هر چی بیشتر سعی می کردم مسئله رو حل کنم بیشتر متوجه می شدم که هیچی بارم نیست. روی کاغذ چند تار مو ریخته شده بود چون عادت دارم موقع فکر کردن با موهای جلوی سرم بازی کنم. هر چند وقت یه بار سرمو بالا می آوردم و یه ذره از چایی رو که نیم ساعت پیش ریخته بودم می خوردم. خیلی خسته شده بودم ولی با خودم قرار گذاشته بودم درس بخونم. چند لحظه برای خستگی در کردن چشامو بستم یواش یواش داشت پشت صندلی خوابم می برد که با صدای مهیبی از جا پریدم.
باورم نمی شد یه مرد تقریبا 30 ساله از پنجره ی اتاق پریده بود تو. بعد از چند ثانیه - که به خاطر پریدن تو اتاق - روی زمین افتاده بود..بلند شد. باور کردنی نبود صورتش خیلی شبیه من بود.اصلا انگار فتو کپی من بود. فقط تنها فرقی که صورتش داشت جای زخمی بود که روی گونه ی راستش بود و ریش پروفسوری کم پشتش و ابروهای مرتب شده.
از بس تعجب کرده بودم فرصت فریاد زدن هم نداشتم. بدون اینکه از خودم اراده ای داشته باشم با صدای لرزانی پرسیدم : شما؟؟
اون مرد از روی زمین بلند شد و کت شلوار نوک مدادی رنگشو پاک و گره ی کراواتشو از خستگی شل کرد. بعدشم دگمه ی بالای پیرهنشو باز کزد و یه راست رفت روی تختم نشست و با خنده گفت : درود بر شما!!
خیلی ذوق کرده بودم چون علاوه بر صورتش حرف زدنش هم مثل من بود. درود بر شما تکیه کلام همیشگی من بود.منم با خنده ای شیرین بهش گفتم : درود بر شما! ببخشید خودتونو معرفی نکردید...!
با خونسردی خاصی جواب داد : من آینده ی توام. مهندس رامین نقشینه فارغ التحصیل مکانیک شریف..! از تعجب دهنم وا مونده بود هیچی نمی تونستم بگم. یه هو خودش گفت : چیه ؟ خیلی تعجب کردی؟ من اومدم یه چیز خیلی مهمو بهت بگم و برم..! بعد از روی تخت بلند شد و مثل کسی که تمام سوراخ سمبه های اتاق منو می شناسه یه دوری توش زد و همین طور که از پنجره بیرونو نگاه می کرد گفت : ببین من اومدم بگم که باید درس بخونی یعنی می خوام بگم این درسارو باید جدی بگیری.. اگه بخوای همش الواتی کنی و درسو جدی نگیری آخرش وضعیتت میشه عین من. یعنی هشتت گرو نهه! به هیچ جا نمی رسی بدبخت میشی! باید تو اون شرکت در پیتی کار کنی!
یه ذره ترسیده بودم ولی خودمو جمع کردم و با حالتی که انگار حرفش زیاد برام مهم نیست گفتم : بهت نمیاد بدبخت باشی ! کت شلوار شیک .. کراوات..!! خنده ی بلندی کرد و گفت : تو چه قدر خری! تنها چیزای درست حسابی من تو زندگی همین کت شلوار کراواته. امروز یه جلسه ی بیخودی داشتیم مجبور شدم اینارو بپوشم. بعدش یه سیگار از جیبش در آورد و گذاشت گوشه ی لبش و با ژست خیلی خوبی روشنش کرد. من با عصبانیت گفتم : مگه من سیگاری میشم؟؟ خندید و گفت : آره بابا.. فشار زندگی و این حرفا دیگه...!!زیر سیگاری داری؟؟ پیش دستی رو میزو بهش دادم. برای چند لحظه تو چشام زل زد و گفت : زیاد بهش فکر نکن اخلاقش همین طوریه دیگه. منم بلافاصله گفتم منظورتو نمی فهمم.. بعدش دوباره چند ثانیه بهم زل زد و دو تایی با هم زدیم زیر خنده...! گفت : مرد حسابی مارو سیاه نکن .. من تنها کسی هستم که از همه چی تو خبر دارم. تو همین موقع موبایلش زنگ زد. از جیبش یه موبایل خیلی شیک و مدرن درآورد. فهمیدم چون از آینده میاد موبایلشم باید مال همون موقع باشه. یه دگمه زد و گوشی و برد لب گوشش : -سلام..! ببین من امشب دیر میام! خونه ی رییس شرکت مهمونم.نگران نشیا.. جلسه داریم.. قربانت.. خدافظ!
گوشیو که قطع کرد لبخندی زدم وگفتم : پس من این دودره بازیارو تا 10..12 سال دیگه هم ترک نمی کنم!! راستی کی بود؟؟
- زنم!! حوصله نداشتم بگم به جوونیام برگشتم. فکر نکنم باور میکرد..! دهنم از ذوق تا بنا گوش واشده بود. گفتم : پس زنم میگیرم!! حالا کی هست این عروس خوشبخت؟؟
همین طور که سعی میکرد نگاه عاقل اندر سفیه شو ازم بر نداره گفت : خیلی خوشحالی الان؟؟؟ ببند نیشتو! می شناسیش ولی نمیگم که سورپرایز شی! گفتم از بقیه بچه های دانشکده خبر داری؟؟
- آره!! اونا خفن موفق شدن! البته درس خوناشون.. الان تو بهترین جاها دارن کار میکنن! دخترا هم همشون خرشون میره!خاک تو سرت! دیگه داشتم از دستش ناراحت میشدم ولی به روی خودم نیاوردم. دوست داشتم هر چی میخوام ازش بپرسم . نمی دونم چی شد که همین جوری پرسیدم : ماشینت چیه؟
-بیا لب پنجره خودت ببین! رفتم لب پنجره .. تنها ماشینی که تو خیابون بود یه پراید سفید رنگ قراضه بود که زیر نور چراغ خیابون پارک شده بود. با لحن تاسف باری گفتم : ماشین از این اوراق تر نبود؟
زد پس کله مو گفت:به خودت بگو! وقتی میگم درس بخون واسه همین چیزاست دیگه! این نتیجه ی همون تو ریاضی 1 دو گرفتن و این حرفاست!!!!
وبرای اولین بار بود که قبل از اینکه امتحانیو بدم نمره شو می دونستم! ازم پرسید : راستی هنوزم تو اون وبلاگ ضایعت چرت و پرت می نویسی؟؟ با عصبانیت جواب دادم : آره! بعضی وقتا! و قاه قاه زد زیر خنده. بعدشم گفت : خب دیگه .. من باید برم خانومم شک می کنه! اگه کاری نداری یاحق!
از پنجره پرید پایین منم سرمو بردم بیرونو داد زدم : بازم میشه برگردی؟؟ جوابی نداد و بعد از دو بار استارت زدن گازشو گرفت و به سرعت دور شد.منم برگشتم با کمال پررویی تمرینای ریاضیو کنار گذاشتم که تا صبح کارم این باشه که فکر کنم این دفعه که دوباره اومد چی ازش بپرسم!
پاکت سیگارشو روی میز جا گذاشته بود.
رامین نقشینه. آبان ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار.تهران
پی نوشت :
‾‾‾‾‾‾‾‾‾
1-درود بر شما
2-حالا که زحمت کشیدی و خوندی به پاس وقتی که برای تایپ این داستانک گذاشتم یه حالی به این کامنتدونی بده! ( برای کسایی که نفهمیدن : یعنی نظر بده ) بدون شک نظرات شما راهگشای این نویسنده ی جوان خواهد بود.
3-سعی کنید در نظراتتون نقاط قوت این نوشته رو ( البته اگه داره ) درج کنید.
4- تیککه ی زن گرفتن من تو داستانک فقط جنبه ی تخیلی داره و الا مارو چه به این کارا... بچه شدی؟؟
5- یا حق!