تبليغاتX
ورودی های 84 مکانيک شريف

ورودی های 84 مکانيک شريف

     رد پاي خداوند

 

 ديشب رويايي داشتم:

همراه با خود خداوند.

وبر روي پرده شب

تمام روزهاي زندگيم را،مانند فيلمي ميديدم.

روز به روز از زندگي را،

دو رد پا بر روي پرده ظاهر شد،

يكي مال منويكي از ان خداوند.

راه ادامه يافت تا تمام روزهاي تخصيص يافته خاتمه يافت.

آنگاه ايستادم و به عقب نگاه كردم.

در بعضي جاها فقط يك رد پا وجود داشت...

اتفاقاً،آن محلها مطابق با سخت ترين روزهاي زندگي ام بود،

روزهايي با بزرگترين رنجها،ترسها،دردهاو...

آنگاه از او پرسيدم :

"خداوندا! تو به من گفتي كه در تمام ايام زندگيم با من خواهي بود

و من پذيرفتم كه با تو زندگي كنم.

خواهش ميكنم به من بگو چرا در آن لحظات درد آور مرا تنها گذاشتي؟

خداوند پاسخ داد:

"فرزندم،ترا دوست دارم و به تو گفتم كه در تمام سفر با تو خواهم بود.

من هرگز تو را تنها نخواهم گذاشت،

نه حتي براي لحظه اي،

و من چنين نكردم.

هنگامي كه در آنروزها ، يك رد پا بر روي شن ديدي،

من بودم كه تو را به دوش كشيده بودم□

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1384ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

    اندك اندك جمع مستان می رسد

 

 

سلام دوستان. تصميم گرفتم تعداد مطالب رو كم كنم تا سرعت باز شدم صفحه زياد شه.پس اگه مطالب قبلی رو خواستید برید از قسمت آرشیو ببینید. راستی یه تشكر ویژه هم از دوستانی دارم كه این چند وقت مطلب نوشتن. من كه فعلا به جز تایپیست و ویراستار( =هویج) نقش دیگه ای ندارم. تا ببینیم بعدا چی پیش میاد...

 

***

  ریشه در خاک

(نوشته ای از : مجید حسامی)

«راستی بعد از لیسانس، اگه موقعیت مناسبی پیش اومد، میری خارج؟»

اینو دیروز یكی از بچه ها ازم پرسید و جواب دادم«خُب.. نه!؟»یه نگاه عاقل اندر سفیه انداخت و شروع كرد به دلیل آوردن:

«آخرش كه چی ؟ می خوای بری ایران خودرو پیكان مونتاژ كنی؟ ... تو این مملكت هیچ چیز حساب و كتاب نداره؛ صبحا كه میری سر كار تو متروی در حال انفجار آبلمبو میشی، سر كار هم كه میری تا آخر وقت هر كاری میكنی جز كار ! خداییش همچین حقوقی از گلوت پایین میره؟ تازه شب هم كه برمی گردی باید دو ساعت پشت چراغ قرمز سرب استشمام كنی و با موبایلت ور بری! ... ولی اون ور آب همه چی رو حسابه؛ 8 ساعت می خوابی ، 8 ساعت كار می كنی و 8 ساعت تفریح میكنی، دیگه از زندگی چی میخوای...»

حرفاش ذهنم رو حسابی مشغول كرد . كلی راجع به حرفاش فكر كردم و به نتایجی رسیدم كه لااقل خودم رو قانع كرد. اگه كلات رو قاضی كنی ، میبینی كه زندگی تو مملكتی كه مردم اونجا فرهنگشون ، باورهاشون، اعتقاداتشون و حتی روابطشون 180ْ با ما فرق داره ، حتی زبون ما رو هم نمی فهمن خیلی سخته. اونجا همه چی رو حسابه ، درست؛ ولی روابط بین انسانها به قدری خشك و بی روحه كه آدم رو نابود میكنه. ولی تو مملكت خودمون آدم وقتی میره خیابون و چند تا ایرونی لوطی و با مرام میبینه نفسش حال میاد. درسته كه اینجا واسه ی اینكه از گشنگی نمیری باید از صبح تا شب جون بكنی ولی در عوض شب كه بر میگردی به آغوش خونوادت، خستگی از تنت در میره البته توجه داشته باشید كه یه عده خیلی بزرگن و وهدفای بزرگی دارن و می خوان برن مهارت كسب كنن ، برگردن و به مردمشون خدمت كنن و تو این راه سختی و مشقت غربت رو به جون و دل می خرن. كار اونا قابل تحسینه و اصلا جای بحث نداره.

به هر حال این موضوع خیلی مهمه . بالاخره همه ی ما چند سال دیگه بخوایم نخوایم با این مقوله درگیر میشیم. پس بهتر كهاز همین الان راجعبهش فكر كنیم...

اجازه بدید حرفامو با شعر جاودانی مرحوم فریدون مشیری پایان بدم:

 

تو از این دشت خشك تشنه روزی كوچ خواهی كرد

اشك من تو را بدرود خواهد گفت

نگاهت تلخ و افسرده است

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است

غم این نابسامانی همه توش و توانت را ز تن برده است

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان كن در افتادی

تو را کوچیدن از این خاك دل بركندن از جان است

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشك سالی های پی در پی

تو را از نیمه برگشتن یاران

تو را تزویر غم خواران ز پا افكند

تو را هنگامه ی شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان درستوه آورد

من اینجا ریشه در خاكم

من اینجا عاشق این خاك اگر آلوده یا پاكم

من اینجا تا نفس باقی است می مانم

من از اینجا چه می خواهم نمی دانم

امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست

من اینجا باز در این دشت خشك تشنه می رانم

من اینجا روزی آخر از دل این خاك

با دست تهی گل بر می افشانم□

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 آبان1384ساعت 6:22 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

   (تیتر نداريم!)

 

 

یار شو   اي مونس غم خوارگان

چاره كن  ای  چاره ي  بیچارگان

چاره ي ما  ساز  كه  بی ياوریم

گر تو براني به كه روی آوريم؟...

 

 

 

الان حدود 1 ماهه که خیلي خسته ام و این هفته آخر هم که ديگه دارم از پا می افتم. چرا ؟ هميشه فکر می کردم کمي تنبل ام اما حالا دقیقا حساب کرده ام و متوجه شدم که خيلی کار مي کنم. ببینيد ما توی ايران 70 میليون جمعیت داريم که 13 میليون اونها بازنشسته هستند. پس می مونه 57 ميلیون نفر. از اين تعداد، 24 میليون دانش آموز و دانشجو هستند یعني برای انجام کارها فقط 33 ميلیون نفر باقي می مونند. توي کشور 10 میليون نفر هم توی ادارات دولتي شاغل هستند که خب عملا کاری انجام نمي دن. پس برای پيش بردن کارها تنها 23 میليون نفر باقی می مونند. و اگر بدونيم که تقریبا 19 ميلیون آدم جويای کار داريم، معنیش اين خواهد بود که کل کارهای مملکت رو 4 ميلیون نفر دارن انجام مي دن. اما حدود 2 میليون نفر هم نیروهاي مسلح داریم و اين یعني فقط 2 میليون نفر نیروي کار باقی مي مونن. از بین اين دو میليون نفر، 646.900 عضو پلیس و وزارت اطلاعات و نيروهای سرکوب هستند پس کلا مي مونیم 1.353.100. حالا اين وسط 649.876 نفر بیمار داريم که قدرت کار ندارند و بار کارهای کشور افتاده روي دوش 703.224 نفر از جمعیت. فراموش کردم بگم که ما حدود703.222. نفر هم ممنوع القلم، ممنوع التصوير، ممنوع الصدا و دیگر انواع زندانی داریم پس متوجه مي شیم که کل کارهاي کشور افتاده روی دوش دو نفر: من و تو ! تو هم که داري وبلاگ می خونی ...

 

 

***

 

 

 

    صـبر خــــدا

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
همان يک لحظه اول،
که اوّل ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان؛
جهان را با همه زيبايی و زشتی،
به روی يکدگر، ويرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لب پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛ ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
نه طاعت می پذيرفتم،
نه گوش از بهراستغفارِ اين بيدادگرها تيز کرده،
پاره پاره در کف زاهد نمايان،
تسبیح را صد دانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنون صحراگرد بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گرد شمع سوزانِ دلِ عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به عَرشِ کبريايی، با همه صبرِ خدايی،
تا که می ديدم عزيز نابجايی، ناز بر يک ناروا کرده خواری می فروشد،
گردشِ اين چرخ را،
وارونه بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می دیدم مشوّش عارف و عامی، زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش،
به جز انديشه عشق و وفا، معدوم هر فکری،
در اين دنيای پُر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جای او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد!

          عجب صبری خدا دارد!

 

 

 

***

 

 

تحليل الامتحان الرياضي

(نوشته اي از : محمد ابوطالبي)

 

و بعد الاربعين الايام، حدودا" من اول المهر، الامتحان الرياضي انعقد في دانشگاه الصنعتي الشريف. و بعضُ التلاميذ قرأ كثيرا" لهذا الامتحان. ولكن عدة القليل من المكانيكيات قرأ شيئا" للآزمون!(ولكن كلّ البنات المحترمة يزدون الخر شديدا") و هذا جالب لتفهم كان لهولاء البچه ها قصة الجالب.عدة من هذه العدة القليلة كان لاتضطربوا في ليلة الكنكور لكي افهموا ، اعلم كل شيء من الادبيات إلي الشيمي و الرياضي و العربي و ...و في اليل الامتحان الرياضي كان لا تضطربوا مرة اخري لكي أفهم لا شيء الّا قليل و لهذا لا أقدر لحصول النمرة البالا في هذا الامتحان...

في يوم پنجشنبه كانت جمعيّة الكثيرة في محوطة البين الابن سينا و التالارون سرگردانا" (مع المعذرة، مع المعذرة، مع الپوزش) كمثل گلة الگوسفند لا الراعي له! امّا حدود الساعة الهشت الربع القليل(اليك ربع بالهشت) هجم الجمعيت الي التالارون و المكانيكات ذهبوا الي تالار 3 و بعضهم مضطربا و بعضهم ريلكسا"، مع الروحية البالا لتركون الامتحان و كسب نمرة البالا من 6 الي7 .

كان شروع الامحان في الساعة 8 . و عندما قرأ السؤال 1و2و3 تفكر ان هذه الامتحان سهلا"جدا". امّا عندما قرأ سؤال 4 پسگرفتون حرفي.

مكان التلاميذ في هذه الامتحانكان افتضاحا" لتقلب. و مكاني كان افتضاحا و مزخرف . كان مهران الابراهيمي أمامي و محسن الاحمديان خلفي و هولاء افراد لايقدرون لحل معادلة الدرجة الثاني حتي!!! و حتي لا افهم فرق الكامپوتر مع السيب الزميني. و سيدة بهشت كار كان سمت چپي و بعيد ٌ منّي.

و في اثناء الامتحان شاهد النكات الجالبات جدا" : عدة لا اكتب شيئا" و كار هم كان مشاهدة السؤالات فقط مع الاضطراب و التشويش مثل ... و عدة من ثانية الاول إلي الدقيقة 180 مثل سيدة الجماليان(و هذا مفيد لي افهم ما نوشتون ، ا تفكر هذا الامتحان انشاء؟!) و عدة ترك الامتحان سريعا" و هن تضحكن عجيبا" كمثل الافراد تحلون التمام المسائل مثل سيدة الافتخاري و المتين خو. (اسئلك من هم لتوضيحون حول هذا الحركة ناجوانمردانه و الغير الورزشي)و كانت هذا الضربة الشديد الروحي الي پيكر الآخرين. و كذلك سپر الوقت ...

و لمّا كانت ساعة حول الدوازده جمع كل اوراق الامتحان . في هذه الوقت عدة تلاميذ كان خوشحال و عدة محزونا" و غمگينا"...

و هان ! انا الآن تصميمون لقرأ الدرس في شريف كمثل موقع يقرا للكنكور...(من ترم لآتي انشا الله...)

و عدة البرادران القمي ينجمون حركة الزشت و الغيرانساني حول مكانيكيون و انا لا اقدر تكلّم شيء حول هذا المطلب...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

     نغمه ی عشق ...

 

می نویسم از تو!

از تو ای شاد ترین، ای تازه ترین

                                            نغمه ی عشق ...

تو كه سرسبز ترین منظره ای

تو كه سرشار ترین عاطفه را

                                    نزد تو پیدا كردم.

و تو كه سنگ صبورم بودی

                       در تمام لحظاتی كه خدا

                                        شاهد غصه و اندوهم بود ...

به تو می اندیشم. و به تو می بالم

و از تو میگیرم

                             هر چه انگیزه درونم دارم.

من شباهنگام،

آن دم كه تو را نزد خودم می بینم

بهترین آرامش، برترین خواهش و احساس نیاز

                         در دلم می جوشد

روزها می گذرد!

                     عشق ما رو به خدایی شدن است

رو به برتر شدن از هر حسی

       كه در این عالم خاكی پیداست

دوستت می دارم

      از همین نقطه ی خاكی

                                     تا عرش ...

دوستت می دارم

                                 از زمین تا به خدا ... □

                                                                         «بهناز قهرمانی»

              

 

 

(توضیح: سلام دوستان. من خیلی اهل شعر نیستم ، مخصوصا شعر نو  . این شعر رو هم به طور اتفاقی دیدم و خیلی خوشم اومد . گفتم مطلب كه ندارم حداقل اينو بذارم تو وبلاگ تا شاید آپدیت خوبی بشه! خلاصه ، فعلا همین رو داشته باشید تا هفته بعد كه با یه آپدیت آبرو مندانه برگردم... به امید روزهای بهتر...)    

 

                   

+ نوشته شده در  جمعه 13 آبان1384ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک 


       Schizophrenia از نوع مكانیكی !

(نوشته ای از: رامین نقشینه)

 

 

ساعت 12 و 17 دقیقه ی شب بود. پشت میز اتاقم نشسته بودم و تمرین های ریاضیو حل می کردم. هر چی بیشتر سعی می کردم مسئله رو  حل کنم بیشتر متوجه می شدم که هیچی بارم نیست. روی کاغذ چند تار مو ریخته شده بود چون عادت دارم موقع فکر کردن با موهای جلوی سرم بازی کنم. هر چند وقت یه بار سرمو بالا می آوردم و یه ذره از چایی رو که نیم ساعت پیش ریخته بودم می خوردم. خیلی خسته شده بودم ولی با خودم قرار گذاشته بودم درس بخونم. چند لحظه برای خستگی در کردن چشامو بستم یواش یواش داشت پشت صندلی خوابم می برد که با صدای مهیبی از جا پریدم.

باورم نمی شد یه مرد تقریبا 30 ساله از پنجره ی اتاق پریده بود تو. بعد از چند ثانیه - که به خاطر پریدن تو اتاق - روی زمین افتاده بود..بلند شد. باور کردنی نبود صورتش خیلی شبیه من بود.اصلا انگار فتو کپی من بود. فقط تنها فرقی که صورتش داشت جای زخمی بود که روی گونه ی راستش بود و ریش پروفسوری کم پشتش و ابروهای مرتب شده.

از بس تعجب کرده بودم فرصت فریاد زدن هم نداشتم. بدون اینکه از خودم اراده ای داشته باشم با صدای لرزانی پرسیدم : شما؟؟

اون مرد از روی زمین بلند شد و کت شلوار نوک مدادی رنگشو پاک و گره ی کراواتشو از خستگی شل کرد. بعدشم دگمه ی بالای پیرهنشو باز کزد و یه راست رفت روی تختم نشست و با خنده گفت : درود بر شما!!

خیلی ذوق کرده بودم چون علاوه بر صورتش حرف زدنش هم مثل من بود. درود بر شما تکیه کلام همیشگی من بود.منم با خنده ای شیرین بهش گفتم : درود بر شما! ببخشید خودتونو معرفی نکردید...!

با خونسردی خاصی جواب داد : من آینده ی توام. مهندس رامین نقشینه فارغ التحصیل مکانیک شریف..! از تعجب دهنم وا مونده بود هیچی نمی تونستم بگم. یه هو خودش گفت : چیه ؟ خیلی تعجب کردی؟ من اومدم یه چیز خیلی مهمو بهت بگم و برم..! بعد از روی تخت بلند شد و مثل کسی که تمام سوراخ سمبه های اتاق منو می شناسه یه دوری توش زد و همین طور که از پنجره بیرونو نگاه می کرد گفت : ببین من اومدم بگم که باید درس بخونی یعنی می خوام بگم این درسارو باید جدی بگیری.. اگه بخوای همش الواتی کنی و درسو جدی نگیری آخرش وضعیتت میشه عین من. یعنی هشتت گرو نهه! به هیچ جا نمی رسی بدبخت میشی! باید تو اون شرکت در پیتی کار کنی!

یه ذره ترسیده بودم ولی خودمو جمع کردم و با حالتی که انگار حرفش زیاد برام مهم نیست گفتم : بهت نمیاد بدبخت باشی ! کت شلوار شیک .. کراوات..!!  خنده ی بلندی کرد و گفت : تو چه قدر خری! تنها چیزای درست حسابی من تو زندگی همین کت شلوار کراواته. امروز یه جلسه ی بیخودی داشتیم مجبور شدم اینارو بپوشم. بعدش یه سیگار از جیبش در آورد و گذاشت گوشه ی لبش و با ژست خیلی خوبی روشنش کرد.  من با عصبانیت گفتم : مگه من سیگاری میشم؟؟ خندید و گفت : آره بابا.. فشار زندگی و این حرفا دیگه...!!زیر سیگاری داری؟؟ پیش دستی رو میزو بهش دادم. برای چند لحظه تو چشام زل زد و گفت : زیاد بهش فکر نکن اخلاقش همین طوریه دیگه. منم بلافاصله گفتم منظورتو نمی فهمم.. بعدش دوباره چند ثانیه بهم زل زد و دو تایی با هم زدیم زیر خنده...! گفت : مرد حسابی مارو سیاه نکن .. من تنها کسی هستم که از همه چی تو خبر دارم. تو همین موقع موبایلش زنگ زد. از جیبش یه موبایل خیلی شیک و مدرن درآورد. فهمیدم چون از آینده میاد موبایلشم باید مال همون موقع باشه. یه دگمه زد و گوشی و برد لب گوشش : -سلام..! ببین من امشب دیر میام! خونه ی رییس شرکت مهمونم.نگران نشیا.. جلسه داریم.. قربانت.. خدافظ!

گوشیو که قطع کرد لبخندی زدم وگفتم : پس من این دودره بازیارو تا 10..12 سال دیگه هم ترک نمی کنم!! راستی کی بود؟؟

- زنم!! حوصله نداشتم بگم به جوونیام برگشتم. فکر نکنم باور میکرد..! دهنم از ذوق تا بنا گوش واشده بود. گفتم : پس زنم میگیرم!! حالا کی هست این عروس خوشبخت؟؟

همین طور که سعی میکرد نگاه عاقل اندر سفیه شو  ازم بر نداره گفت : خیلی خوشحالی الان؟؟؟ ببند نیشتو! می شناسیش ولی نمیگم که سورپرایز شی!  گفتم از بقیه بچه های دانشکده خبر داری؟؟

- آره!! اونا خفن موفق شدن! البته درس خوناشون.. الان تو بهترین جاها دارن کار میکنن! دخترا هم همشون خرشون میره!خاک تو سرت! دیگه داشتم از دستش ناراحت میشدم ولی به روی خودم نیاوردم. دوست داشتم هر چی میخوام ازش بپرسم . نمی دونم چی شد که همین جوری پرسیدم : ماشینت چیه؟

-بیا لب پنجره خودت ببین!   رفتم لب پنجره .. تنها ماشینی که تو خیابون بود یه پراید سفید رنگ قراضه بود که زیر نور چراغ خیابون پارک شده بود. با لحن تاسف باری گفتم : ماشین از این اوراق تر نبود؟

زد پس کله مو گفت:به خودت بگو! وقتی میگم درس بخون واسه همین چیزاست دیگه! این نتیجه ی همون تو ریاضی 1 دو گرفتن و این حرفاست!!!!

وبرای اولین بار بود که قبل از اینکه امتحانیو بدم نمره شو می دونستم! ازم پرسید : راستی هنوزم تو اون وبلاگ ضایعت چرت و پرت می نویسی؟؟ با عصبانیت جواب دادم : آره! بعضی وقتا! و قاه قاه زد زیر خنده. بعدشم گفت : خب دیگه .. من باید برم خانومم شک می کنه! اگه کاری نداری یاحق!

از پنجره پرید پایین منم سرمو بردم بیرونو داد زدم : بازم میشه برگردی؟؟ جوابی نداد و بعد از دو بار استارت زدن گازشو گرفت و به سرعت دور شد.منم برگشتم با کمال پررویی تمرینای ریاضیو کنار گذاشتم که تا صبح کارم این باشه که فکر کنم این دفعه که دوباره اومد چی ازش بپرسم!

پاکت سیگارشو روی میز جا گذاشته بود.

 

رامین نقشینه. آبان ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و چهار.تهران

 

 

 پی نوشت :

‾‾‾‾‾‾‾‾‾

1-درود بر شما

2-حالا که زحمت کشیدی و خوندی به پاس وقتی که برای تایپ این داستانک گذاشتم یه حالی به این کامنتدونی بده! ( برای کسایی که نفهمیدن : یعنی نظر بده ) بدون شک نظرات شما راهگشای این نویسنده ی جوان خواهد بود.

3-سعی کنید در نظراتتون نقاط قوت این نوشته رو ( البته اگه داره ) درج کنید.

4- تیککه ی زن گرفتن من تو داستانک فقط جنبه ی تخیلی داره و الا مارو چه به این کارا... بچه شدی؟؟

5- یا حق! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آبان1384ساعت 5:8 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 


       بازگشت طوفانی!

 

 

گر برکنم دل از  تو  و  بردارم  از تو  مهر

آن مهر بر که افکنم، آن دل کجا برم؟...

 

سلام. یکشنبه مراسم افطاری خوبی داشتیم...(موافقین؟) از بچه هایی که برای مراسم زحمت کشیدن سپاسگزارم!  ولی یه چیزی می خوام بگم...به نظر من این مراسم صرفاً برای این خوب بود که ماها یاد بگیریم چه جوری می تونیم به هم کمک کنیم و کاری رو که بهمون سپردن، پیش ببریم. یه جورایی یاد بگیریم مسؤولیت پذیر باشیم و از سپردن مسؤولیت ها به دیگران نترسیم... نمی دونم شما هم اینو تجربه کردین یا نه؛ ولی برای خود من پیش اومده که بعضی وقتا می ترسم از کس دیگه ای برای انجام دادن کاری کمک بگیرم، فکر می کنم که اگه اون کارو تنهایی انجام بدم، بهتر انجام می شه...کارای این طوری، مثل این مراسم، کمک می کنن یاد بگیریم به هم اعتماد کنیم. برای همین بهتون پیشنهاد می کنم برای یک بار هم که شده، همکاری در اجرای چنین مراسمی رو تجربه کنین...□

 

***

 

 

آورده اند كه در روزگاری بعید ، در دارُالعلم شریف ، رندان با شادكامی روزگار گذراندندی و از نعمات ایزدی بهره جستندی و شكر به جای آوردی... و این رندان سه دسته بودی: حازم و عاقل و عاجز.

روزها از پی هم درگذشت تا كه روزی علماء و فضلای دارالعلم قصد رندان كردند تا حالی شدید از ایشان بگیرند و دمی بر حال زارشان بخندند. پس آزمونی سخت وعده دادند و رندان را از برای مهیا ساختن لوازم آن گسیل كردند.

هر یك از رندان، سرگشته و حیران، بر دری می زد و بهر كسی می گشت تا حل معمّا كند...

آن كه حازم بود و بارها دست برد زمانه جافی را دیده بود ، از بدایت امر مرتب مشق كرده بود و خَران را زده؛ شاد و خوشحال می چرخید و بر دیگر رندان بدبخت خنده می زد! و بر سر آزمون نیز به طرفةالعینی حل مسئله كرد و شادمان به مستی مشغول شد.

دیگری كه عاقل بود و از تجارب بهره ای داشت، بر خود نهیب زد كه:«وای بر من! كه عمری را به عیش و مستی سپری كردم و از فرجام كار غفلت ورزیدم» ساعتی با خود بیندیشید كه امروز زمان حیلت است. پس زود دست به كار شد و سوار بر خران میرفت و چندان بر خران میزد كه تا هفته ای خود را به رندان حازم رسانید و به سلامت جان به در برد.

و آن كه عاجز بود همچنان بر سفره نشسته بود و به مستی سرگرم؛ پیاله ها را پی در پی بر خود می پیمود و بی خبر از فردا... چون آزمون در رسید، ضربتی سخت بر وی وارد گردید و مخذول و نالان، در انتظار W به گوشه ای خزید و از نظرها پنهان شد...□

 

***

 

بالاخره امتحانای می ترم(!) از راه رسید. فكر كنم بیشتر ما ها جزء رندان عاقل باشیم. باید قبول كنیم كه تو این یه ماه خیلی كم كاری كردیم. اما عیبی نداره، هنوز یكی دو هفته باقی مونده، میشه جبران كرد. من خودم تصمیم گرفته ام كه این دو هفته رو حسابی درس بخونم. واسه همین خیلی از برنامه ها مو كنسل كردم. امیدوارم جواب بده. قراره با بعضی از دوستان گروهی كار كنیم. (شما رو نمی دونم...ولی برای من درس خوندن با دیگران مفیدتره تا تنها درس خوندن)پیشنهاد میكنم كه جزوه بهمن آبادی رو گیر بیارین.خیلی تعریف شو شنیدم. اگه هم كسی كلپنر رو داشت كه دیگه حلّه! در مورد ریاضی هم نمونه سؤالات رو جدی بگیرید... اگه كمكی از دستتون بر میاد در حق دوستاتون دریغ نكنید...

 

من خودم خیلی دوست نداشتم در مورد امتحان بنویسم. آخه این همه موضوع قشنگ دیگه وجود داره . به قول یكی از بچه ها:«دانشگاه خیلی خوبه ، اگه بحث درس رو ازش حذف كنن!!!»

خلاصه امیدوارم همه چی به خیر و خوشی بگذره! از دوستانی هم كه بخش نظرات رو تركوندن(!) تشكر میكنم. تازه اگه از این به بعد شجاعت به خرج بدن و با اسم واقعی نظر بذارن بیشتر تشكر میكنم.

 

به امید موفقیت ،  خدا نگهدار□

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 آبان1384ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک