تبليغاتX
ورودی های 84 مکانيک شريف

ورودی های 84 مکانيک شريف

سرانجام

 

اين 36 امين باريه كه دارم اين وبلاگ رو آپديت ميكنم... قبل از اينكه شروع به نوشتن كنم رفتم تمام 35 پست قبلي رو مرور كردم. و خاطراتي كه پشت تك تك اين ها بود...:

اولين پست ها... شور و شوق وصف ناپذير اول سال واسه وبلاگ. واسه جلب مخاطب... از دانشگاه خسته خونه اومدن و يك سره رفتن پاي كامپوتر نشستن. يك ساعت تايپ فارسي. چشمهاي قرمز و خون افتاده...

بازتاب تب و تاب اولين امتحان دانشگاهي...و اين رندان سه دسته بودي: حازم و عاقل و عاجز.

آپديت هاي بعد از امتحان. تايپ عربي!!! و بعد الاربعين الايام، حدودا" من اول المهر، الامتحان الرياضي انعقد في دانشگاه الصنعتي الشريف...

دست نوشته هاي بچه ها. اسكيزوفرني!... و یه راست رفت روی تختم نشست و با خنده گفت : درود بر شما!!

دوره اي كه بازار مطالب ادبي داغ بود. GOD's hand took mine.

تعطيلات بين دو ترم. يك روز در ميون آپديت. آهاي ع و ض ي ... آره با تو ام!

بچه هايي كه مطلب مي دادن ولي دوست نداشتن اسمشون نوشته بشه. سیفون را می كشم و الف صفر را تا دیداری دوباره فراموش می كنم!

بچه هايي كه با ID نامشخص ميل ميزدن تا حتي من هم ندونم كي هستن. دريغ از اينكه نميدونن اسمشون تو قسمت Author فايلي كه فرستادن هست...! پس چرا در انتها به او برسی؟! از او آغاز کن.

و دوره ي ركود.

و شروع دوباره ي تابستون...

 

اصولا وبلاگ واسه همين كاراست. اينكه يه چرتي بنويسي و بقيه بيان بخونن. اگه خوششون اومد يه نظري هم بدن. شايد ايراد كار ما اين بود كه مي خواستيم از اين وبلاگ خيلي بيشتر از اين ها كار بكشيم. شايد نبايد اين قدر به هم اعتماد مي كرديم. شايد همون اولين روزي كه كامنتي با اسم مستئار گذاشته شد بايد فكر اينجا شو مي كرديم. دوره اي كه كار به جايي رسيد كه وبلاگ شد يه برد آزاد تا هر كي ، هر چي مي خواد به كسي بگه بياد اينجا. تا هر كي با هر كي تصويه حساب شخصي داره بياد اينجا. كار به جايي رسيد كه مجبور شديم كامنت ها رو تاييد كنيم. و شايد اين يه توهين بود به كساني كه با صداقت كامنت مي ذاشتن. توهيني كه كساني باعثش شدن كه مستحق توهين بودن...

و نهايتا" جلسه بررسي وبلاگ. جلسه اي كه انتظار مي رفت جدي گرفته بشه . ولي حتي از طرف منتقد اصلي هم جدي گرفته نشد. و آدم رو به اين نتيجه رسوند كه اين ماجرا حالا حالا ها ادامه خواد داشت. با اين همه ناكيد كه اين آپديت رو جدي بگيريد . باز اسم هاي مجازي. طوري كه احساس كني تمام اين پست رو داشتي ياسين ميخوندي...

واسه پايان دادن به اين قضيه ميشد 2 تا كار كرد. اول اينكه اين وبلاگ رو delete كني و بره پي كارش. و من راه دوم رو انتخاب كردم كه اين وبلاگ همين طور، ساكن اينجا بمونه تا هر وقت كه يادمون رفت بيايم ببينيم كه چه ها گذشته اينجا شايد يه درسي بگيريم. تا تو ماجراهاي بزرگ تري كه آينده قراره واسمون رقم بزنه از اين اشتباهات نكنيم و حواسمون بيشتر جمع باشه.

از همه دوستاني هم كه با اين كامنت ها خوش بودن و به خيال خودشون داشتن خوش ميگذروندن و تفريح مي كردن، معذرت مي خوام كه عيش شون رو بهم زدم.

از همه دوستاني هم كه به اين وبلاگ سر ميزدن و مطلب مي دادن كمال تشكر رو دارم.  كمي و كاستي هايي رو كه ديدن به لطف خودشون بر من ببخشن.

از اونهايي هم كه اين وبلاگ باعث نازاحتي شون شده معذرت مي خوام.

خلاصه اينكه اگه بدي از ما ديدين حلال كنين و اگه خيري داشته واستون دعا.

به اميد روزهاي بهتر

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

جلسه

سلام و امیدوارم که تا اینجای تعطیلات به همه خوش گذشته باشه.

غرض از مزاحمت اینکه نمی دونم در جریانید یا نه ولی چند وقت پیش که وبلاگ داشت دوران رکود رو سپری می کرد یه جنبشی به وجود اومده بود واسه ی سر و سامون دادن به اوضاع. که این دلسوزی نسبت به وبلاگ(که واقعا" حیفه اگه درش تخته شه) جای بسی تقدیر داره. و همین جا لازم میدونم از سپهر به خاطر پی گیری هاش تشکر کنم.

باز اگه در جریان باشید می دونین که یک هفته قبل از شروع امتحانا یه جلسه ای قرار بود باشه و توش بحث بشه که باید چی کار کنیم و کجاش خوبه و کجاش بده و از این جور حرفها. ولی چون خیلی زمانش بد بود و با کلاسهای بچه ها و حتی امتحان آز-فیزیک تداخل داشت و همچنین به خاطر اطلاع رسانی ضعیف(به خاطر اینکه روزای امتحان کسی پای نت نمیره) تعداد شرکت کنندگان حول و حوش تعداد انگشتان یک دست بود و این تجمع اعتراض آمیز بعد از 15 دقیقه و بدون قرائت بیانیه به پایان رسید و دانشجویان بدون زد و خورد متفرق شدند!!! [مثل اینکه باز خط رو خط شد!]

و از اونجا که این قضیه اونقدر مهمه که به هیچ رقم نمیشه پیچوندش(!) بعد از امتحانا باز سعی شد که برگزار بشه ولی خُب، از اونجا که واسه یه همچین جلسه ای نمیشه بچه ها رو کشوند دانشگاه و با در نظر گرفتن گرمای هوا و غیبت بچه های خوابگاه، کاملا منتفی به نظر می رسه.

خوب حالا که نمیشه این جلسه رو حضوری برپا کرد میشه کار دیگه کرد. وقتی امروز از معاملات نفتی گرفته تا انتخاب واحد و پیش بینی جام جهانی و خرید چیپس و پفک ، حتی هرگونه نامردی ای که فکرش رو بکنی و نکنی(!) رو از طریق اینترنت انجام میدن، ما هم میتونیم در راستای تحقق جنبش نرم افزاری، جلسه رو همین جا بر پا کنیم. واسه همین از تمامی منتقدین دعوت میشه که نظراتشون رو تو قسمت نظرات همین پست بنویسن. فقط یه کم زحمت تایپش میشه که دیگه مجبوریم تحمل کنیم.

فقط واسه ی اینکه بحث پیش بره و واسه ی اینکه بشه به نظرات ارسال شده استناد کرد از اسم و فامیل کامل استفاده کنین. و اینکه، با هماهنگی به عمل اومده با مسعولین بلاگفا، با وجود آپدیت های بعدی این پست همچنان فعال خواهد بود و پذیرای نظرات شما خواننده ی گرامی خواهد بود...□

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

هجرت به درون

(نوشته­ای از محمّد موسی­زادگان)

 

باز تابستون، باز بیكاری، خواب ساعت 10، باز گرما، خونه نشینی.

بازنمره، دلشوره، اصرار، انكار، باز نمودار.

باز فوتبال، جام جهانی، ناكامی، باز علی دایی!

باز اینترنت، باز تراوشات ذهنی، باز وبلاگ.

باز دوستانی كه هنوز وبلاگ رو دنبال می­كنن، باز شرمندگی...

لازم می­دونم به خاطر غیبت طولانی­ای كه داشتم عذر خواهی كنم. امّا خُب چاره­ای نبود چون من چند ماهی بود كه دانشگاه نمی­رفتم! واسه همین هم از خیلی چیزا بی­خبرم و چیزی واسه گفتن نداشتم. نه اینكه كلا" دانشگاه نرم ها! منظورم اینه كه دیگه دانشگاه شریف نمی­رفتم. می­رفتم «دانشگاه خودمون»...

احتمالا" تعجب كردین ولی خیلی هم جای تعجب نداره چون به جز من چند نفر دیگه هم بودن كه می­رفتیم دانشگاه خودمون. جای خیلی­هاتون خالی بود. ای كاش شما هم با ما می­اومدین. البته خیلی با شریف تفاوت نداشت و از جهاتی خیلی شبیه شریف بود ولی خُب یه چیزایی بود كه باعث می­شد بین­شون تمییز بدم:

امتحانا بد نبود. در حدی بود كه خود استادا می­تونستن سؤالا رو حل كنن. وقت نمره دادن هم یادشون بود كه خودشون هم یه زمانی دانشجو بودن و خلاصه روان پریشی­های دوران طفولیت رو سر تصحیح اوراق فراموش می­كردن. TA ها سر كلاس سوتی نمی­دادن تا مجبور نشن بی­خوابی شب گذشته رو بهونه كنن كه چرا بعد از عمری كه موهاشون رو در راه علم سفید كردن، هنوز فرق بین قضیه دیورژانس و استوكس رو نمی­دونن. اگه هم یه روز با دكمه و ... باز می­اومدن سر كلاس و بچه­ها می­خندیدن، موقع دادن نمره تلافی نمی­كردن...

گروه­های همكف ابن­سینا ش [خیلی جالبه،اون­جا هم ابن­سینا داشت!!! گفتم كه شبیه شریف بود!] كار سیاسی نمی­كردن، اگه هم می­كردن شرافتشون رو فدای منفعتشون نمی­كردن و اگه هم شرافتشون رو می­فروختن هر چیزی رو وسیله رسیدن به غرض­شون نمی­كردن، اگه هم می­كردن لااقل چیزی می­گفتن و حرفی می­زدن كه باعث خنده نشه. اگه هم جایی سوتی می­دادن و باعث خنده می­شدن، اون قدر مرد بودن كه غرورشون رو زیر پا می­ذاشتن و اشتباهشون رو قبول می­كردن.

خلاصه اینكه دانشگاه خودمون خیلی بهتر بود.

حالا تصور كن از این دانشگاه دل بكنی و برگردی شریف؛ ببینی كه همه راه ها بسته است. راه های باز هم به تُركستان ختم میشه. اینه که مجبور میشی هجرت كنی□

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک 

(نوشته ای از سپهر سبحان منش)

 

سلام

 

با توجه به وضعیت چند وقت اخیر گروپ و البته خیلی چند وقت اخیر وبلاگ  لازم دیدم که این مطلب رو برای آپدیت تازه ی وبلاگ بنویسم .تا شاید راه گشای یک سری ازموضوعات باشه.

 

(توجه کنید که این مطلب گاهی بیانی طنز گونه پیدا کرد ولی در کل قصد در مطرح نمودن مسائلی جدی دارد)

ابتدا بریم سر مساله ی وبلاگ.

 همین جوری از تو آسمون خدا می پذیریم که وبلاگ دچار نارسایی حاد شده.چرا ؟چون واضحه.

یه سری سوال و جواب و نظریه:

اول توجه کنید که وبلاگ خیلی بی رمق شده .آپدیت ماپدیت که تو کارش نیست.توبه ماه و خوردی 400 نفر هم کانترش نشمرده در حالی که قبلش 5500 ظرف 6 ماه . نظرات که حذف هم میشن چند روز یه بار هم نظرات نمایش داده میشه. ملت نظرات چرت و پرت میذارن و....

 

دو تا پیشنهاد دارم.

1- نظرات نیاز به تآیید نداشته باشه. چون این کار باعث رونق وبلاگ میشه .در ضمنشم دلیلی هم نداره . هممون این قدر فرهنگ داریم که لا اقل با احترام متقابل با هم بحث کنیم  نه با توهین و بی احترامی.

2-شما ها تا قبلآ یه متن میذاشتید توش و دو روز روی متن بحث میشد و از روز سوم فط برای هم دیگه کامنت می ذاشتید . و عملآ به جمع بندی و یه نتیجه ی واحد نمی رسیدید. حالا یه کاری بکنیم هر اپدیت تازه ی وبلاگ دو تا پست داشته باشه. یکی برای نظر دادن رو ی متن اصلی  و دیگری برای جمع بندی نظرات شما.

تازشم میشه کامنتای چرتو پرتتون رو تو یه کامنتینگ پست دوم بذارید.و یه چند تا کار دیگه که اگر مدیریت دو تا آپدیت رو به شخص اینجانب بدهید ( کیبورده کاما نداره!!!!) (کاما) انجام می دم.

3- تو گروپ آپدیت شدنش رو میل کنیم.

 

حالا یه چند تا مو ضوع اساسی:

 

1--ببینید ما 111 مکانیک هستیم که یه سریمون عملا نیستن و البته برای من قابل درکه . گروپمون 91 عضو داره که شاید 30 نفر عملا دنبالش میکنن.ماکزیمم 40 تا. یعنی 70 نفر این وسط هیچی .یعنی ما 40 نفریم و البته وبلاگ وضعیتش قشنگ تر هم هست شاید 20 نفر ماکزیمم.

خوب حالا این ما 40 نفر چه کار ها میتونیم با هم بکنیم؟(با استفاده از این دو تا؟)

 

2- اقا محمد که همه کارست تو این ماجرا خیلی پی گیروبلاگ نیست ( دیدید که هر چند روز یه بار نظراتشو تایید میکنه .خوب این چه وضعییه داداش من .؟. یا ادم یه مسولیتی رو بر عهده نمی گیره یا درست انجامش میده. در ضمن این که نظرات نیاز به تایید نداشته باشه با توجه به کامنتینگ  پست اخیر تنها نظر من نیست. توجه داشته باشیم که اگر قراره وبلاگی باشه مال همه ی ما هاست نه مال کس خاصی( نتیجه ی عملآ ماله کس خاصی بودن رو عملآ در این هفت هشت ماه دیدیم و این بن بست فعلی هم شاید ماله همینه).(البته اگر این قسمت  یه کم تند شد(کاما) ببخشید که این نظر منه و محترمه.)( توجه کنید که الکی کلمه ی "عملآ" رو به کار نبردم.)

 

3-  ببینیم  کیا به وبلاگ و اصلآ گروپ سر میزنن. (و اصلآ گروپش هم خیلی می تونه مهم باشه).(به مورد چاهار توجه کنید و این جا رو هم به یاد داشته باشید.)

 

مورد 4- چاهارشو داشته باشید (در ارتباط با سه ش هست) بعدآ بهش اشاره می کنم.

   

حالا یه نظریه:

 مبحث وبلاگ رو بی خیال شیم و فقط در حد یه خاطره برایه یه عده بمونه. گروپ رو هم بهینه ش کنیم یعنی فقط مطالبی که باید به اطلاع همه برسه رو توش مطرح کنیم مثل کلاس حلت و....

 

 -(یه جواب برای سوال 1 پایین) البته میشه اون خاطره رو (کاما) نه تنها در حد یه خاطره باز سازی کرد.با حضور عزیزانی جدید .و البته(کاما) بلکه در سطح های مخوف تری ادامه اش داد .( اگر وبلاگ دوباره جون گرفت اون سطح های مخوف ترش با من).

 حالا یه سری سوالات:

1-(مهم ترین ) وبلاگ برای چه کاری یا چه هدفی باید یا میتونه ادامه پیدا کنه ؟ به عبارت دیگر با ادامه ی کار این وبلاگ می خواهیم به کجا برسیم ؟اصلا باهاش میشه به کجا رسید(البته اگر رسیدن به جایی هدف باشه و نه صرفا دور هم بودن و دور هم بودن و دور هم بودن)

 

2-ایا وبلاگ میتونه با گروپ رزونانس کنه؟ یعنی یه سری از کار هایی این رو اون بکنه و بر عکس؟

 

3- ایا مورد استفاده ی جدید می شه یراش پیدا کرد؟

 

4-ایا می خواهیم وبلاگی پویا و گروپی پویا داشته باشیم یا اصلا مهم نیست که باشن یا نباشن؟

( مورد چاهار که یادتون هست؟ به اینجا هم ریط داره یادتون باشه.)

 

5- چند تا سوال دیگه هم میتونم مطرح کنم  که بماند .(یه چیزخیلی  مهم تر از اونا دارم).

 

6- سوالات مورد 2-و3- ی بالارو باید روش دقیق تر شد تا جوابش داد ولی کلآ دانستنش بد نیست.

 

و مورد چاهار (4-):

 

من در طول این متن به این فکر می کردم که چرا اصلآ این موضوع(=وضعیت وبلاگ ) هنوز یا شاید از این زاویه دیدی که مطرح کردم (و هنوز مطرح کردنش  ادامه داره) بایدمهم باشه؟ طوری که ما بخواهیم دوباره بعد از تجربه ی ترم اول روش وقت و انرژی بذاریم.

یعنی چرا ما(= یه عده) می خواهیم روش وقت بذاریم.

اگر اسم این کار رو بذاریم جون گرفتن وبلاگ(کاما) به چه دلیل و انگیزه و هدفی این کار رو بکنیم؟ تحلیل وضعیت چرایی راه اندازی وبلاگ در اول کار بسیار ساده هست (کاما) ولی ایا حالا که بر فرض به اون اهداف رسیدیم یا ید یا ند (کاما) ایا باید بی خیالش شد؟ ایا کار های دیگه ای نمی شه با هاش کرد؟ چه سودی میتونه داشته باشه(کاما) ادامه اش؟

 

به عبارتی دیگر ماهیت وجود وبلاگ رو زیر سوال ببریم قبل از بحث در مورد چگونگی ادامه ی آن.

این کار میتونه عملآ نقد ماهیت وبلاگ باشه و صاحبان اصلیش(کاما) که من و شما هستیم.و شاید بشه به سوی نقد خودمان منحرفش کنیم (کاما) که چی بشه اش را می شه تعریف کرد.

 

مورد چاهار رو همین جا می بندمش تا بعد....

 

یه چند تا مورد دیگه:

ماامتحانات رو در پیش داریم و عملا این میتونه روی جون گرفتن وبلاگ از نظر زمانی تاثیر بذاره.

این تفکر منه که: ما اگر بخواهیم می تونیم دور هم به یه جاهایی برسیم که تک نفره این به یه جا هایی رسیدن بعیده.

من در کل این رو نوشتم تا بگم که میشه با تغییر دادن شرایط گذشته به یه state جدید رسید(شعر زیر رو بخونید و بفهمید که کلا حرفم چی هست)

ودر آخر با این شعر به پایان می برم .منتظر نظرات همدیگر هستیم ( لطفآ با تآمل کافی نظر بدید در ضمن اگر براتون مهم هست دوباره متن رو با دقت بخونید و منصفانه نظر بدید.من سعی کردم منصفانه باشه. )

 

 

ذهن ما باغچه است
گل در آن باید کاشت
و نکاری گل من
علف هرز در آن می روید
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن آن علف است
گل بکاریم بیا
تا مجال علف هرز فراهم نشود
بی گل آرایی ذهن
نازنین
نازنین
هرگز آدم
آدم نشود...

 

با تشکر

 سپهر سبحان منش

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 9:36 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک 

             

اینجا برای آپدیت به مطلب نیاز دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط یک میکانیک 

...

(نوشته ای از یک میکانیکی)

اولها كه اومده بودم دانشگاه با خودم فكر مي كردم ... نه انگار اصلا فكر نمي كردم . بيشتر از اون خوش مي گذشت كه بخوام فكر هم بكنم ! ولي خب يه كم كه گذشت با خودم فكر كردم وظيفه من توي اين دانشگاه چيه ؟ من چرا اينجام ؟ به خودم مي گفتم مگه همين بزرگ ترين آرزوت نبود ؟ ميديدم آره . جاي گله گزاري نيست . به قول مازيار امروز تو مي تونه بزرگترين آرزوي ديروز تو و بزرگترين آرزوي فرداي تو باشه . خب ميگفتم من همين رو مي خواستم . آره همين .

ولي درس خوندن انگيزه مي خواست ( هر چند بين خودمون بمونه كه هيچكدوممون درس نمي خونيم ! ) آره ديگه وقتي مي خواستم درس بخونم ؛ مينشستم فكر مي كردم كه خب ... براي چي بخونم ؟ من كه نمي خواستم برم اونور. پس معدل نبايد برام مهم مي بود . پس درس مي خوندم فقط براي اينكه درسا رو پاس كنم ؟ اين كه كاري نداره . هيچ كاري هم كه آدم نكنه بالاخره شب امتحان و اينها و درسها يه طوري پاس ميشن ( اين فكر كردن از درس خوندن بيشتر حال ميداد !!!) ولي چند وقت پيش يه چيزي به ذهنم رسيد . ديدم من مال خودم نيستم . يعني حق ندارم فقط به خودم فكر كنم . چرا ؟ الان ميگم .

 يه نگاه به خودم كردم . من كي بودم ؟ دانشجوي مكانيك شريف . جداي اين، دانشجوي يه دانشگاه سراسري . يعني چي ؟ يعني دانشجوي بورسيه دولت . حالا من ديگه مال خودم نيستم . مال همه مردمم . همه كسايي كه خرج تحصيل من رو مي دن . همه كسايي كه منتظرن تا من براشون كاري بكنم .

همه ما مجاني تحصيل مي كنيم . توي بهترين دانشگاه كشور . براي كي ؟ براي كسايي كه به ما چشم اميد دوختن .

هي مكانيكي ! سرتو بگير بالا ! تو مال همه مردمي ! □

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 فروردین1385ساعت 12:27 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

من امشب با خدای  خود  مناجاتی  دگر  دارم

نیایش ها به  درگاهش از این شور و شرر دارم

ز   لطف   بی كران   او   تشكرها    كنم    اما

شكایت ها  به  درگاهش  ز سودای بشر دارم

 

 

سلام

نمیدونم كه چی شد ولی یه هو دلم خواست كه آپدیت كنم. گر چه هیچ مطلبی واسه گفتن نداشتم. حتی متن ادبی... (الان هم كه دارم اینا رو تایپ می كنم نمیدونم كه وقتی تموم شد میزارمش رو وب یا اینكه نظرم عوض میشه...)

اولش خواستم سال نو رو تبریك بگم و از این حرفا بنویسم، ولی یه نگاه به تقویم انداختم، دیدم ای بابا 10 روز گذشته و خلاصه بی خیالش شدم. الان هم واقعا نمیدونم كه چی قراره بنویسم. ولی وقتی كه بعد از 10-12 روز كه به وبلاگ سر زدم و چند تا كامنت جدید از بچه ها دیدم دلم هوای آپدیت كرد.[آخه تو این دو سه هفته بچه های تحریریه‌‍‌‍‌‍‌(!) زحمت تایید كامنت ها رو كشیدن]

امروز دلم خیلی گرفته بود... نشستم ببینم تو این دو هفته چی كار كردم. دودو تا چهار تا كردم دیدم كه نه درست حسابی تفریح و استراحت كردم، نه اینكه سر و سامونی به درس های نخونده و كارهای نكرده ام دادم. خلاصه چیزی نبود كه بشه بهش دل خوش كرد: این از وضع خودمون و درس خوندنمون ...در مورد وضع دانشگاه هم اصلا دلم نمی خواد چیزی بگم(حتی دلم نمی خواد بهش فكر كنم)

نمیدونم مشكل از كجاست. یادمه كه بچه[تر] كه بودم نزدیكای عید كه می شد دیگه دل تو دلم نبود كه عید كی میرسه... وقتی هم می رسید تا چشم رو هم می ذاشتی میشد دهم- یازدهم و بعدش تو میموندی و یه دنیا حسرت روز های رفته و كلی مشق عید و پیك شادی و از این جور خزعبلات كه اونوقت ها مرسوم بود. اون وقت ها هی ته دلم می گفتم ای خدا من كی بزرگ میشم ، راحت شم از دست این همه گرفتاری. ولی همینجوری سال ها و حوادث شون[بدون اینكه نظر ما رو بپرسن] پشت سر هم اومدن و رفتن تا كه رسیدیم به اینجا. یادمه آخرین باری كه از این فكرا می كردم عید پارسال بود كه خودمو دل داری میدادم و می گفتم كه این یه سال رو هم تحمل كن از سال بعد كه بری دانشگاه همه كارا میفته رو غلتك و می تونی با خیال راحت بری دنبال حال و حولت. ولی خُب، امسال دیدم كه نه برادر من، از این خبرا نیست. قدیما یكی بهم گفته بود كه سال به سال بدتر میشه . ولی اون وقتا فكر می كردم می خواد دلداریم بده و خرم كنه... ولی همینطور كه گذشت دیدم نه بابا، بنده خدا راست می گفت. آدم همین طور كه هی بزرگ و بزرگتر میشه دغدغه هاش هم بیشتر و بزرگتر میشه و از طرفی زبون شكوه و گلایه ش كوتاه و كوتاهتر میشه...

نمیدونم مشكل از كجاست... بچه ها ما كجای راهیم؟...□

 

[پی نوشت : شرمنده ی همه بچه هایی كه به این وبلاگ سر میزنن. از این كه اولین پست سال اینطوری شد منو ببخشید. امیدوارم كه از این به بعد جو بهتری حاكم بشه... خدایا ما رو آدم كن!]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 فروردین1385ساعت 9:40 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

من از این دنیا چی می خوام؟...

 

                                    دو تا صندلي چوبي ...

 شادی ... غم

امروز داشتم به چیستی این دو واژه فكر می كردم. سعی كردم براشون تعریف ارائه كنم ولی خُب ... هر چی نگاه كردم دیدم شادی، شادیه و غم، غمه! خیلی جالب بود . چیزایی رو كه عمری رو باهاشون سپری كردم نمیدونم چی ان ... ولی می شناسمشون!

سعی كردم رابطه ای بین شون پیدا كنم.

گاهی فكر می كنم كه شادی و غم هیچ نسبتی با هم ندارن و آدم می تونه شاد باشه یا غمگین. و اینا به امور روزمره بستگی داره نه به چیز دیگه. شاید به این دلیل كه گاهی با اینكه بسیار شادم ، در عین حال خیلی هم غمگینم.

گاهی فكر می كنم كه وجود آدم ظرفیت خاصی از شادی و غم داره. مجموع شادی و غم هر كس مقدار ثابتیه و این دوتا مقدار همیشه در حال نوسان هستن، زیاد شدن یكی، كم شدن دیگری رو در پی داره و اگه این تعادل به هم بخوره اوضاع طوری میشه كه باز به تعادل برسه.شاید به این خاطره كه آدم وقتی خیلی زیاد شاده ، حادثه ای اتفاق میفته كه اوضاع رو خیلی زود عوض می كنه... خیلی زود.

گاهی فكر می كنم كه اصولا" چیزی به اسم غم وجود نداره. این تصور ماست. موقعی كه خیلی شاد نیستیم ، اسم این حالت رو میذاریم غم. ولی به هر حال همیشه مقداری از شادی رو داریم، هیچ وقت این مقدار صفر نمیشه. همیشه موضوعی برای شاد بودن هست.

گاهی هم طور دیگه ای فكر می كنم. شاید تعاملات انسان ها واكنشیه كه طی اون مقدار شادی دو طرف واكنش ثابت می مونه. و یه نفر شادی خودشو به دیگری تقدیم می كنه و سخاوتمندانه غم های اونو پذیرا میشه...

شاید واقعا" این طوری باشه...شادی پایسته است□

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1384ساعت 9:41 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

       به نام خدا         

(نوشته ای از یک رهگذر)

 

              

وقتی که تنهای تنها می شوی، وقتی که دوستانت، آنها که نیازمند یاریشان هستی، درست در حساسترین نقطه رهایت می کنند .

وقتی در دست همانها که پشتوانه و پشت گرمی محسوبشان میکردی، خنجری می بینی.

وقتی زیر سنگی که به استواری اش سوگند می خوری و تکیه گاهش می شمری، ماری خفته می بینی که در تکان حادثه از خواب جهیده است

وقتی که امواج امتحان، خاشاک دوستی های سطحی را می روبد و لجن متعفن خود خواهی و منفعت طلبی را عریان می سازد.

وقتی که هیچ تکیه گاهی برایت نمی ماند و هیچ دستی خالصانه به دوستی گشاده نمی گردد، یک ملجا و امید و پناهگاه می ماند که هیچ حادثه ای نمی تواند او را از تو بگیرد .

اگر بدانی که محبت و اشتیاق او به تو چقدر است، بند بند تنت از هم می گسلد .

او به عیسی (ع) می فرماید:

«اگر آنها که به من پشت کردند، میزان اشتیاق مرا نسبت به خویش بدانند، قالب تهی می کنند .»

حتما دانسته ای که او کیست.

پس چرا در انتها به او برسی؟! از او آغاز کن 

                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک 

 

لحظه ای با من باش...

(نوشته ای از یك میكانیك)

 

از اول كلاس فكرش ذهنم را به خود مشغول كرده بود، می كوشیدم كه روی كلمات استاد تمركز كنم ولی تنها نام او بود كه فضای ذهنم را آكنده كرده بود. لحظات به كندی می گذشت و شوق دیدارش لحظه به لحظه در دلم فزونی می گرفت. فاصله زیادی بین ما نبود. دیگر هیچ نمی شنیدم. تنها به او می اندیشیدم. تمام وجودم را یادش در بر گرفته بود...

عاقبت كلاس به پایان رسید. دوان خود را به در رساندم و به سویش شتافتم؛ دلم می خواست به سویش پرواز كنم ولی افسوس. احساس می كردم رنگ به رخسار ندارم و قلبم تند می زد. در راه به چند نفر تنه زدم ولی مجالی برای عذر خواهی نبود. یاد او ، عطر او و تصویر او ذهنم را پر كرده بود. با خود می اندیشیدم كه كه تا به حال بار ها تماشایش كرده ام و بار ها در آغوشش آرمیده ام ولی هنوز هم وقتی نیازم را به او احساس می كنم مشتاق تر از پیش به سویش می شتابم.

دلم چون سیر و سركه می جوشد مبادا كه به موقع نرسم . مبادا كه از من نومید شده باشد و هنگامیكه می رسم او را ببینم كه آغوشش را برای دیگری باز كرده باشد. بعد از تمام این مدت هنوز هم به او اعتماد ندارم؛ بار ها كه در آغوشم می كشد عطر كس دیگری را بر تنش احساس كردم ولی به روی خود نیاوردم ، چه بسا كه او را از دست دهم...

نا خودآگاه بر سرعت خود می افزایم . ذره ذره وجودم همچون نسیمی آرام به سویش می شتابد. عطر آشنایش را از دور احساس می كنم. اشتباه نمی كنم عطر اوست. ای كاش همه همچون او بودند . ای كاش همچون او با محبت تو را در تنگ آغوش می كشیدند و تا موقعی كه آرامش نمی یافتی رهایت نمی كردند؛ ای كاش خداوند هزاران از او می آفرید. هر بار كه ملاقاتش می كنم بر آفریننده اش هزاران سلام و درود می فرستم و او را تحسین می كنم كه : مرحبا تو را كه چه آفریدی! به یاد آن دوست شهعرم می افتم كه می گفت: هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن (حیف مصرع دومش یادم رفته!)

نزدش می رسم . در یك لحظه ، صدا ، عطر و تصویرش وجودم را فرا می گیرد. اطرافیان برایم اهمیتی ندارند بدون مقدمه خود را به آغوشش می افكنم و لحظه ای آرام می گیرم . گویی تمام غم دنیا در یك لحظه از روحم زدوده می شود. اگر از من بپرسید می گویم كه تمامی شعرا شاهكار های ادبی خویش را در چنین لحظاتی سروده اند. ناگاه صدایی از غیب می شنوم كه مرا به خود می خواند. سریع به حالت عادی بر می گردم و خود را جمع و جور می كنم...

سیفون را می كشم و الف صفر را تا دیداری دوباره فراموش می كنم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 8:14 بعد از ظهر  توسط یک میکانیک